https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/74661

شناسه خبر: 74661
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۶:۴۱

زيرکي و هوشمندي

راوی طاهره ناصری: یک روز سید علی به خانه آمد و گفت : مادر من دیگر نمی توانم درس بخوانم می خواهم به نیروی هوایی بروم بهانه های مختلفی آوردیم تا بتوانیم او را از این تصمیم منصرف کنیم ولی اوقانع نشد و گفت : من می خواهم بروم بالاخره با رفتن او موافقت کردیم . بعد از این که ثبت نام نمود برای اولباس و بعضی از امکانات را فراهم کردیم سید علی رفت و بعد از 20 روزبرگشت ما هم به خاطر حرفهایی که مردم می زدند و می گفتند اگر برگردد و نخواهد برود با او چه کارهایی که نخواهند کرد واهمه داشتیم یک روز قبل از رفتن علی ، به حرم امام رضا (ع) رفتم و از آقا خواستم همان طور که حضرت یعقوب دوباره به یوسف خود رسید من هم دوباره علی را ببینم اذان صبح را که گفتند نماز خواندم وبعد از نماز سرم را روی بالشت گذاشتم که ناگهان صدای توقف ماشینی در جلوی درب خانه مرا متوجه خود کرد . سریع به طرف درب حیاط رفتم درب را که باز کردم دیدم علی پشت درب ایستاده است بعد از سلام و احوالپرسی به او گفتم : چی شده چرا آمدی ؟ گفت : بیا برویم داخل ، بعد برایت تعریف می کنم گفتم : قضیه چیست ؟ گفت : مادر : من آنجا چیزهایی را به چشم دیدم که فکر می کنم آنجا برای من مناسب نیست افرادی که آنجا هستند برای نماز صبح بلند نمی شوند و بعضی ها هم بی حرمتی می کنند گفتم : فکر نکردی چه بلائی سرت می آورند ؟ همین طوری گذاشتی و آمدی ؟ گفت : نگران نباش مادر کاری نکرده ام که بخواهند به خاطر آن مرا شکنجه کنند فقط هنگامی که جناب سروان دستور داد موهایم را کوتاه کنند و آنها خواستند موهای مرا کوتاه کنند دست جناب سروان را گرفتم و گفتم : موی سر مرا کوتاه نکنید گفت : چرا ؟ گفتم : من می خواهم بروم فکرهایم را بکنم و برگردیم گفت : چه فکری ؟ گفتم : دیپلم من ناقص است و دوست ندارم این طور باشد می خواهم بروم دیپلم بگیرم و بعداً برگردم جناب سروان خوشش آمد ودستی هم به پشتم زد و گفت : آفرین جوان چون این حرف را زدی و تصمیم داری به مراحل بالاتر بروی ما هم موافق هستیم این طوری شد که آمدم .