https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/74681

شناسه خبر: 74681
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۶:۴۱

عشق شهادت

راوی سید جعفر رضوی سطوتی: آخرین روزهایی که با شهید در مکه مکرمه بودیم، یک شب بعد از زیارت، آقای حسینی اصرار کرد که فلانی بیا چند تا ظرف بزرگ پیدا کنیم و مقدار بیشتری آب زمزم به ایران ببریم. خلاصه ایشان چند تا از این ظرفهای آب معدنی پیدا کرد تا از آب زمزم پر کند. گفتم: سید اینهمه آب را می خواهی به ایران ببری چکار کنی؟ گفت: می خواهم وقتی خدا به من اولاد داد اورا با آب زمزم بشویم. به سید علی گفتم: خیلی از بچه ها وقتی به حج مشرف می شوند، شهادت از خدا می خواهند، تو از خدا چه خواستی؟ (این سؤال من داخل مسجدالحرام بود). به طرف من برگشت، چشمهایش پر از اشک بود. گفت: من چند تا آرزوی بزرگ داشتم و همه آنها در شرف اجابت است. امیدوارم که آخرین آنها هم زیاد طول نکشید. از خدا خانه ای خواستم تا سرپناه زن و بچه ام باشد به من داده است. بچه خواستم الان مسافری در راه دارم، سفر حج خواسته ام خدا نصیبمان کرد و امیدوارم که پس از مراجعت از حج خدا شهادت را هم نصیب کند. از حج که برگشتم یکی دوماهی نگدشته بود که سید علی به من تلفن زد و از من خواست که به بانک بروم، وقتی من به بانک رفتم متوجه شدم که ایشان می خواهد سی هزار تومان از بانک وام بگیرد و می خواست که من ضامن بشوم من به سید علی گفتم: ( تو فرمانده تیپ هستی به هر کس بگویید ضمانت می کند و من هم ضمانت می کنم ولی یک شرط دارد). سید علی گفت: چه شرطی؟ گفتم: (آن زمانی که دست ما به هیچ جایی نمی رسد ضمانت ما را بکنی). سید علی لبخند ملیحی زد و چیزی نگفت. بعد از اینکه کارهایمان تمام شد، سید علی به من گفت: من عازم کرمانشاه هستم. من هم چون قرار بود دو روز بعد به کرمانشاه بروم با سید علی قرار گذاشتیم که چهار روز بعد در محل تیپ 313 حر که ایشان فرماندهی آن را داشت باهم ملاقات کنیم، من وقتی به کرمانشاه رسیدیم دیدیم تیپ سیاه پوش است و دقایقی بعد پیکر مطهر او را برای وداع با همرزمان به تیپ آوردند.