https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/74697

شناسه خبر: 74697
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۶:۴۱

ابتکار و طرحهاي نظامي

راوی مجید مصباحی: در منطقه ماؤوت پشت دامنه الاغلو عملیاتی انجام داده بودیم که ناموفق بود و نیروها تا نیمه های ارتفاعات الاغلو پیش رفته بودند. خط نیز دست نیروهای لشکر سید الشهدا و لشکر 5 نصر بود. ما هم در تیپ امام رضا (ع) بودیم، بعد از عقب نشینی آن عملیات در داخل تنگه خطی را تشکیل داده بودیم و تیپ 12 قائم که از توان کمتری برخوردار بود در سمت راست ما بودند. در دامنه الاغلو سه تا تپه بود که نیرو نگذاشته بودیم و اگر عراقی ها می آمدند، می توانستند از آن تنگه ای که به سمت گردنه ملکان می رفت به ما تسلط یابند. ما این موضوع را متوجه نشده بودیم. ولی شب آقای حسینی به آقای شوشتری که آن موقع فرمانده قرارگاه نجف بودند، موضوع را در میان گذاشته و پیشنهاد می دهند که اگر اینجا روی تپه ها کمین بگذاریم غافلگیر نمی شویم. حاج آقای شوشتری پیشنهاد را پذیرفتند و دستور دادند تیپ 12 قائم روی آن منطقه کمین بگذارند که دو تا از آن تپه ها روی خط آنها و یکی روی خط ما بود که البته تیپ 12 این کار را انجام نداد و بنا شد که ما کمین را بگذاریم. ساعت 5/ 8 شب اعلام شد که جهت کمین باید به منطقه مورد نظر برویم از طرفی یک نفر هم لازم بود که راهنما باشد. بالاخره آقای حسینی را علیرغم اینکه فرمانده بود، با ما فرستادند. ما راه افتاده و به داخل سنگر فرمانده گردان فجر رفتیم. فکر می کنم مربوط به تیپ 21 امام رضا (ع) بود، و آقای محسن قاجار هم فرماندهی همان گردان را به عهده داشت. با ایشان صحبت شد و قرار شد نیروهایش به ما ملحق شوند و ضمناً صحبت از این شد که اینکار را برای فردا شب انجام دهیم تا روز بعد منطقه را کاملاً ببینیم. ولی آقای حسینی به لحاظ اینکه امر فرماندهی را اطاعت کرده باشد مصمم بود که همان شب کمین گذاشته شود. چون هوا سرد بود و از طرفی زیر آتش دشمن قرار داشتیم و مجبور بودیم کلاه خود و اورکت بپوشیم. از طرفی چون عراق از توپ های فرانسوی که بی صدا بود استفاده می کرد، به همین خاطر فقط جلاه خود را سرم کردم که اگر خمپاره سوت بکشد صدایش را بفهمم. آقای حسینی گفت: اورکت را هم روی سرت بینداز، هوا سرد است. بعد در حال خارج شدن از سنگر بودیم. ابتدا آقای حسینی و سپس به فاصله 2 یا 3 ثانیه من و سپس آقای قاجار از سنگر بیرون آمدیم. با صدا زدن آقای قاجار برای جوابگویی بی سیم مجدداً ایشان به داخل سنگر بازگشت و مرا صدا زد و گفت: از لشکر با بی سیم تماس گرفتند. گوشی بی سیم را گرفتم، آقای شوشتری بودند. سئوال کردند: شما برای کمین رفتید؟ من هم پاسخ دادم، بله. در حال رفتن هستیم. آقای حسین به داخل سنگر برگشت و گفت: چه شده؟ گفتم: از لشکر بودند و پرسیدند: برای کمین رفته اید یا خیر؟ مجدداً هر سه نفر از سنگر خارج شدیم. ماشین تویوتا را به صورت اوریب جلوی سنگر گذاشته بودیم. آقای حسینی به درب عقب ماشین رسید بود و من جلوی سنگر بودم که ناگاه یک توپ از همان توپهای فرانسوی فرود آمد و من یک سوزشی زیر پهلویم احساس کرده و خیز رفتم. علی حسینی هم روی زمین خوابید و سریع بلند شد و نزد من آمد. در همان حال گلوله ای آمد و حسینی روی زمین افتاد و گفت: ترکش خوردم. او را بلند کردم. دوباره افتاد و گفت: مجید جان! مرا یک جایی برسان که خیلی ناراحتم. آمدم بغلش کنم که داخل ماشین بگذارم. از تاب درد داد کشید. سپس متوجه شدم از ناحیه زیر شکم و بیضه ها آسیب دیده است. بالاخره با آقای قاجار او را به داخل ماشین بردیم و به آقای ایزی که راننده آقای شوشتری بود، گفتم: پشت فرمان بنشین و سریع برو. گفت: تاریک است جلو را نمی بینم. گفتم: چرا غهای ماشین را روشن کن و سریع برو. من هم با آقای امانی که از نیروهای اطلاعات بود در عقب تویوتا وانت نشستیم و او را به اورژانس رسانده و داخل آمبولانس گذاشتیم تا به عقب برگردیم. اما در بین راه بر اثر خونریزی شدید حسینی به شهادت رسید.