https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/75443
شناسه خبر: 75443
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۶:۵۰
تلاش و پشتکار
یک بار محمد کاظم از طریق بسیج به جبهه کردستان رفت . از آنجا زنگ زدند و گفتند : که می خواهیم به منزل شما بیاییم تا از نزدیک با پدر و مادر کاظم آقا آشنا شویم . گفتم : نکند خطایی از ایشان سر زده است گفتند : خیر حالا می آییم مشخص خواهد شد. یک روزبعد سه نفر از برادران نظامی که یک نفر آنها دستش قطع شده بود به منزل ما آمد من مادر کاظم را صدا زدم و گفتم : مثل اینکه پسرت در منطقه دست گل به آب داده است. آنها خندیدند و گفتند : نه هیچ دسته گلی هم به آب نداده فقط ما می خواستیم ببینیم که پدر و مادر کاظم آقا کیست ؟ و چقدر سواد دارند گفتم : من سواد مکتبی دارم و در حال حاضر نیز برای ادامه تحصیل به نهضت سواد آموزی می روم . و مادر ایشان نیز بیسواد است و سواد قرآنی دارند فقط بلد هستند قرآن بخوانند . آنها گفتند : ما فکر می کردیم که پدر و مادر آقا کاظم خیلی باسواد هستند که چنین فرزندی را تربیت کرده اند زیرا ایشان در جبهه جوانی خوب و با تلاش است و کجا هر کاری لنگ بماند انجام می دهد گفتم : خوب او جوان است هیکلش هم خوب است گفتند : او آنقدر در جبهه برای سنگر سازی تلاش می کند و کیسه های خاک وشن را بر روی دوش خود حمل می کند که شانه اش زخمی شده است . لذا ما به پاداش قدر دانی از اینکه چنین فرزندی را تربیت کرده اید هدیه ای ناقابل برای شما آوردیم . اول من هدیه ایشان را قبول نکردم ولی با اصرار زیاد آنها پذیرفتم .