https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/75445

شناسه خبر: 75445
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۶:۵۰

ایثار و فداکاری

یک روز صبح تابستان در پشت بام مشغول کاری بودم که درب حیاط را زدند از بالای پشت بام به داخل کوچه نگاه کردم دیدم کاظم است که از منطقه آمده از پشت بام به پایین آمدم و درب را به روی او باز کردم بعد از احوالپرسی متوجه شدم یک جفت دمپایی پاره به پایش است گفتم : پسر جان اینها چیست به پایت کردی ؟ مردم وقتی از منطقه می آیند با پوتین و وضع مرتب می آیند حالا شما با این وضع آمدی ؟ ایشان گفت : پدر جان وقتی از اهواز با قطار به سمت تهران می آمدیم دیدم پیرمردی رزمنده در حال برگشت به نزد خانواده اش است و با همین لباسهای مندرس و دمپاییهای پاره می خواهد به منزل برود همانجا با خود گفتم : اگر ایشان با همین وضع به خانه برود و اقوام پسر ، دختر و خواهر وبرادر و …. به دیدنش بیایند چه خواهند گفت. حتماً با خود می گویند منطقه جایی است که مردم هنگام برگشت چیزی ندارند بپوشند یا بپا کنند . لذا بلافاصله لباسها و پوتینهایم را به او دادم به نظر شما آیا کار بدی کردم ؟ گفتم : نه پسرم اتفاقاً خیلی کار خوبی کردی . بعد از ظهر همان روز با هم به بازار رفتیم و برایش یک جفت کفش های ملی و یک جفت پوتین خریدم و به خانه برگشتیم . شب همان روز در حسینیه بازار رضا شام دعوت بودیم جهت صرف شام با هم به آنجا رفتیم وقتی بعد از صرف شام از آنجا بیرون آمدیم دیدیم کفشهای کاظم نیست کفشهای او را برده بودند او گفت: لباسها و کفشهایم را به آن پیرمرد دادم چون لازم داشت اما این یکی چرا کفشهایم را برد . گفتم : حتماً او هم به کفشهای تو نیاز داشته است خیلی خوب اشکال ندارد فردا صبح می روم یکی دیگر برایت می خرم . روز بعد یک جفت کفش دیگر برای او خریداری کردم.