https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/75484
شناسه خبر: 75484
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۶:۵۰
تشییع جنازه
وزی که خبرشهادت کاظم را آوردند روز ششم عید بود وقتی با فامیلها به معراج برای شناسایی جنازه کاظم رفتیم مادرم گفت ک پسرم آنقدر رشید است که تابوت او باید بزرگتر از همه باشد . وقتی او را از سردخانه بیرون آوردند دیدم همانطور است که مادرم می گوید زمانی که تابوت برادرم را آوردند مادرم به دست و پای او دست مالید و با خود زیر لب ناله کرد و گفت : کاظم جان مادرم شیرم حلالت باشد به هدفی که داشتی رسیدی شهادت مبارکت باشد شب اول قبر مرا شفاعت کن . بعد تک تک فامیل با برادرم وداع کردند هنگام تشییع باران شروع به باریدن کرد . جنازه ی کاظم جلو نمی رفت مادرم گفت : ما برویم زیر جنازه زا بگیریم شاید جنازه زودتر حرکت کند ما نیز همین کار را کردیم سپس جنازه مثل برق یک باره در روی دستها جلو رفت. در بهشت رضا وقتی برای آخرین دیدار و وداع درب تابوت را برداشتند بوی عطر عجیبی بلند شد صورتش سفید و خوشگل و خوش چهره بود موهای سرش خیس و لطافت خاصی داشت.