https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/75488

شناسه خبر: 75488
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۶:۵۰

دستگیری از ضعیفان

محمدکاظم تقریبا 5 یا 6 ساله بود که من برای او یک دوچرخه خریدم. یک روز که من از سرکار به خانه رفتم مادرش گفت: آقا نصرا...! چند روزی است که کاظن صبح که نان و چایش را می خورد، مقداری غذا با خود برمی دارد و به پشت شهرک می رود و نمی دانم که چکار می کند. وقتی هم می آید هر چه از او سئوال می کنم چیزی نمی گوید. شما ببین پسرت کجا می رود و چکار می کند. می ترسم خدای ناکرده به راه خطا و منحرف کشیده شود. خانه بودم که محمد به خانه آمد، از او سئوال کردم: باباجان شما کجا می روی؟ نکند کار خلافی انجام می دهی؟ گفت: اگر من بچه شما باشم کار خلاف انجام نخواهم کرد مگر اینکه پسر شما نباشم. با این حال دلم آرام نگرفت و روز بعد او را تعقیب کردم و دیدم به حانه یک سید فقیر و مریض که در پشت شهرک است رفت و تعداد دیگری از بچه ها را آنجا دیدم که در حال تر و خشک کردن او هستند. از یکی از بچه ها سئوال کردم: شما اینجا چه کار می کنید؟ گفت: ما می آییم به سید غذا می دهیم و او را تر و خشک می کنیم. محمد نیز همین کار را می کند. من همانجا برگشتم و جریان را با مادر او در میان گذاشتم. مادر کاظم موقعی که ایشان برمی گردد از او سئوال می کند: کاظم جان جریان این سید چیست؟ او می گوید: مادر جان من کار بدی نمی کنم، فقط یک مقداری روغن و غذا بدون اجازه شما برمی دارم و به این سید می دهم. به بابا بگو که از من راضی باشد. وقتی مادرش موضوع را من گفت: من رو به محمد کردم و به او گفتم: پسرم من راضی هستم و مطمئن باش که خدا نیز از این کار شما راضی و خشنود می باشد، و برای اینکه او مطمئن شود پیش رئیس کارخانه رفتم و مقداری پول گرفتم و از فروشگاه نیز برایش برنج و روغن و مواد غذایی خریدم و به او دادم که به سید بدهد.