https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/75489

شناسه خبر: 75489
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۶:۵۰

نوجوانی و جوانی

زمانی که در کارخانه قند زندگی می کردیم، باغچه بزرگی داشتیم که در آن انواع سبزیجات را کاشته بودیم. چون محیط بزرگ بود، تعدادی کبوتر و گوسفند خریداری کردم تا آنها را پرورش بدهیم. روزی کاظم گوسفندها را به داخل باغچه برد. ظهر که من به منزل آمدم، مادر ایشان گفت که کاظم امروز گوسفندها را به داخل باغچه برده است. من رو به کردم و گفتم: باباجام، چرا شما این کار را کردی؟ او گفت: باباجان، من اشتباه کردم و بخاطر این اشتباه هم حاضر هستم تنبیه شوم و الان هم می روم جلوی آفتاب می ایستم و خودم را تنبیه میکنم. من به او گفتم: نه پسرم، حالاکه خودت به خطایت اقرار کردی من تو را می بخشم. دیگر این کار را نکن.