https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/76727
شناسه خبر: 76727
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۷:۰۸
توجه به خانواده
راوی زهرا ثابتی بایگی: در یک صبح جمعه پدرم همة افراد فامیل را جمع کرد و از منزل خارج شدیم، برنامه هر هفته ما بود،نمی دانم شاید پدر با این بیرون رفتنها قصدی داشت که او می دانست و خدای او و ... با بچه ها بچه بود و با بزرگترها بزرگ. وقت نماز که می شد دیگر هیچ کس نبود و اینها همه درس بود برای همه آنهایی که با ما بودند. درختان سرسبز جویبارهای خروشان صدای پرندگان همه ما را به یاد آیه فتبارک الله احسن الخالقین انداخته بود و ما که هنوز بچه بودیم. تازه یاد گرفته بودیم که می توان خاطرات نوشت و از دیگران نیز خواست که خطی به یادگار در صفحات دفترمان بنویسند. به آدم بزرگها که می رسیدیم یکی می گفت: چه بنویسم! یکی می گفت برو بابا و ... نوبت پدر رسید با همان لبخند همیشگی پذیرایم شد. دستی برشانه هایم کشید و برایم نوشت: امید آنکه در آینده نه چندان دور که شماها دوستان و اقوام ، بدون ما به اینجا ها که با صفا هست، بیایید بفکر ما و تمام مسافرین و رزمندگان اسلام باشید و دعای خیر را فراموش نکنید. هفته بعد از آن پدر با ما نبود پدر عازم حج بود، همان سالی که در روزهای زیبایی، شهیدان، لباس سفید احرامشان کفن پوش شدند. ما نگران بودیم. اما پدر برگشت و چقدر هم کاروانیها از او تعریف می کردند حاج احمد آقا یک کاروان یک حاج احمد آقا. یک حج و زیارت خانه خدا بود که مشرف شدند، دیگری زیارت قبر ابا عبدالله الحسین که قسمتشان شد. و آرزوی سوم که شهادت بود. پدر هنوز یک سال نبود که از حج برگشته بود به میهمانی خدا رفت آرام آرام آرام! اکنون سالها از آن آدینه های به یادماندنی می گذرد به جرأت می توان گفت دیگر اهل فامیل چون آن جمعه ها با هم به بیرون شهر نرفته اند. اما هر گاه دور هم جمع می شوند یکی می گوید: حمد حاج احمد آقا فراموشتان نشود (همان نوشته ای که پدر در دفتر خاطرات من نوشته بودند) بله جمع فامیل ما را هنوز حمد حاج احمد آقا گرم می کند.