https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/76746
شناسه خبر: 76746
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۷:۰۹
خاطرات بعد از مجروحيت
راوی فاطمه رجبی: وقتی به ما خبر دادند که حسین شیمیایی شده است ما به بیمارستان رفتیم . آنجا به ما گفتند: باید لباسهایتان را عوض کنید و دهانتان را ببندید . وقتی که وارد اتاق شدم ابتدا او را نشناختم . دیدم چشم ها نابینا و صورت ورم کرده خیلی وضعیت بدی داشت. برادر ا ... زاده و برادرحسین بخشی که الان در سپاه هستند آن ها نیز بالای سرش ایستاده بودند . حسین گفت: بوی مادرم می آید . در حالی که نابینا بود و چیزی نمی دید ا ما بوی من را حس کرد . می خواستم فریاد بزنم ولی حوله ای که دستم بود در جلوی دهانم گرفتم که نتوانم فریاد بزنم . حسین فقط گفت: مادرم بیاید و انگشتش را در دستم بگذارد. من انگشت دستم را در دستش گذاشتم نمی توانست فشار بدهد . بعد از چند لحظه گفت: انگشتتان را بردارید که من شیمیایی هستم.