https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/76764
شناسه خبر: 76764
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۷:۰۹
خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
راوی فاطمه رجبی: یک شب خواب دیدم که در یک خیابان هستم . همینطور می رفتم تا اینکه به یک باغی رسیدم . یک جوی آب خیلی بزرگی در کنار باغ جریان داشت. آ ب این جوی مثل مرواریدمی درخشید. همینطور که در حال خوردن آب از جوی بودم چشمم به دیوارهای باغ افتاد که عکس های مجسمه و نوشته های زیبا روی دیوارها بود. همین طور صلوات می فرستادم و با خودم می گفتم: خدایا ! اینجا کجاست؟ یک مقدار آب به صورتم زدم یکدفعه دیدم که درب باغ باز شد. من وارد باغ شدم. اصلآمتوجه نشدم که چطوری از آب عبور کردم . وقتی داخل باغ شدم دیدم که حسین به طرف من آمد_لباس سفید و پیراهن بلندی پوشیده بود و عرقچین سفید نیز روی سرگذاشته بود.عینک هم زده بود و یک کتاب به دست داشت و کفش های زرد لیمویی نیز پایش بود_ دست در گردن من انداخت و احوالپرسی کردیم . پشت سر او هم یک دختر خانم حدود 13 الی 14 سال سن _ با قد متوسط و چهرة زیبا _ بود که با یک سینی شربت پیش من آمد و گفت : بفرمایید. شربت را برداشتم و خوردم . حسین دست من را گرفت و رفتیم . دیدم یک میز پر از میوه گذاشتند_ درخت ها به خاطر میوة زیاد خم شده بودند و درختهای انار پر از انار و سیب قرمز و انگورهای لعل گونه همین طور از درخت ها آویزان شده بود_تمام میز و صندلی ها از بلور بود . نشستیم به حسین گفتم : این دختر خانم کیست ؟ اینجا چکار می کند؟ گفت: مادر غریبه نیست، از خود است . یادت هست که به من اصرار می کردید که مادر ازدواج کن ، ازدواج کن. این همسر من است _ لباس سفید و کفش و جوراب سفید مانند پرستارهای قدیم که لباس می پوشیدند _ گفتم: الهی شکر مادر نمردم و همسرت را دیدم. احسنت . آفرین پسرم . خوش به سعادتت که همچنین همسری انتخاب کردی . دست من را گرفت و از آنجا به یک باغ کوچکتری رفتیم . گفتم : مادر جان! این باغ از آن بهتر است. اینجا کجاست؟ گفت : هنوز اولش هست، شما ندیدید. شما می گفتید خانه ام کوچک است ، من این خانه را برای شما گرفتم و ساختم . هنوز می خواست من را داخل آن خانه ببرد که از خواب بیدار شدم.