https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/78005
شناسه خبر: 78005
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۷:۲۸
احترام به بزرگترهای 1
به روایت از غلام الله دادی : یک روز کشاورزی می کردم از سر زمین آمدم وخسته بود به حسین گفتم برودهانه ی آب را ببند و بیا ایشان رفت وبعد از مدتی برگشت به ایشان گفتم که دهانه را بستی یا نه ؟ گفت بله بابا بستم با خودم گفتم دروغ می گوید چون شب بود شاید ترسیده باشد و نرفته باشد به ایشان گفتم برو ودهانه را خوب ببند بدون این که چیزی بگوید رفت و بعد چند لحظه دوباره برگشت پرسیدم بشتی؟ گفت: بله باز با خودم فکر کردم شاید دروغ بگوید برای سومین بار او را فرستادم وقتی که برگشت گفت دهانه را محکم بستم گفتم اگر راست می گویی یک نشانی بده ببینم که تو رفتی سر زمین گفت من روی دیواری که در زمین ساخته اید من اسم وفامیلم را نوشتم می توانید بروید ببینید بعد که رفتم دیدم که راست می گوید الان آن اسم است با این که آن شب ایشان را سه مرتبه فرستادم یک دفعه برنگشت به من حرفی بزند می رفت وبرمی گشت این گونه اخلاق او.