https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/78018

شناسه خبر: 78018
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۷:۲۸

عشق به شهادت

او هیچ وفت اینگونه گوشه گیر نشده بود به کلى عوض شده بود و دائم در فکر بود. نمازش طولانى شده بود و در ادامه نماز هایش خیلى گریه مى‏کرد یا با کسى شوخى و بحث نمى‏کرد یکى از شبها که ایشان مشغول نماز خواندن بود آرام وارد اتاق شدم اتاق تاریک بود و فقط از نور اتاق مى‏شد تا جلوى پاى خود را دید. من پشت سر شان نشستم. پس از نماز ایشان تسبیحات فاطمه زهرا )س( را مى‏خواند و زار زار گریه مى‏کرد ولى بعد هیچ وقت صدایش در نمى‏آمد فقط این ضمه جمله را به زبان آورد: اى خدا ناامیدم نکن من با امید لباس رزمى پوشیدم الان آخر جنگ است من که سر از این حرف‏ها در نمى‏آوردم فکر کردم در حین سربازى به ایشان خیلى سخت مى‏گذرد و به همین دلیل بغضم ترکید و بلند شروع به گریه کردم. وقتى که متوجه حضور من در اتاق شد خیلى سریع جا نماز را جمع کرد و با دست را پاک نمود خیلى سریع مرا به یک بازى سرگرم کرد که تمامى موضوع یادم رفت اما با این وجود همه متوجه حال عجیب او شده بودند.