https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/78345

شناسه خبر: 78345
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۷:۳۳

خاطره شماره 1 - شهید حسین افچنگی

ما همسایه ای داشتیم که مردخانواده معتاد و همسرش هم فوت کرده بود آنها دو تا بچه داشتند یکی پسر و دیگری دختر که حدود 7 سال و 10 سال سن داشتند پدربچه ها هم در زندان بود . کربلایی حسین به من گفت: فاطمه می شود این دو تا بچه را به فرزندی قبول کنیم ؟ گفتم :من هنوز خودم بچه ام نمی توانم بچه مردم را نگهداری کنم . گفت : به اینها یک خانه می دهم و خودم کار می کنم و آنها را تامین می کنم آن زمان قالی بافی داشتیم بالاخره آن دور را آورد سه چهار سال آنها را نگه داشتیم دختر را 13 ساله که شد عروسش کردیم پسر هم به مشهد رفت بعد از دو سال که ما به مشهد رفتیم او را درمشهد دیدم کربلایی حسین بساط شربت فروشی را برای او محیا کرد و همان چند روزی که درمشهد بودیم درکنار همان خانه ای که بودیم شربت می فروخت و پول به دست می آورد که کربلایی حسین ازهمان پول برای او لباس و کفش می خرید بعدها او را به سبزوار آوردیم و بعد ازیکسال برای اوزن گرفتیم ومهریه ی زن او که 400 یا 500 تومان بود را خود کربلایی حسین پرداخت کرد