https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/79453
شناسه خبر: 79453
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۷:۵۰
عشق به جهاد
یک شب خواب دیدم که امام خمینى )ره( به خانه ما آمده در همان جایى که غلامحسین به خواب رفته بود. چون غلامحسین مرتب از ما مىخواست که به جبهه برود من گفتم مادر جان یک بنده خدا را عقد کردهاى مىگفت فقط تو بگو راضیم در روز سه مرتبه مىآمد و به من التماس مىکرد که تو راضى بشو مادر جان غصه بابا را ندارم تو راضى بشو تا من به جبهه بروم ما در میان مردم نمىتوانیم سر بالا بیاوریم زن تو در عقد است بعد یک مرتبه خواب دیدم که امام خمینى)ره( به خانه ما آمد و با ناراحتى گفت چرا بچه ات را اجازه نمىدهى برود حالا مىبینم امام پسرى دارد آمده به خواستگارى دخترم در خانه مان هر چیزى گفت من حرف نمىزدم یکمرتبه گفت به من با حالت و لحن تندى که بچه من چشمهایش مانند چشم آهو بره است و صورتش مانند سیب مشهدى است و همچنان با حرکتهاى عصبانى دستش با لحن تند آمیزش ادامه مىداد و من همچنان ساکت بودم یکدفعه گفت حالا که حرف نمىزنى سه روز دیگر بچهات را به خراسان مىبرم.