https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/79525

شناسه خبر: 79525
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۷:۵۱

آخرين وداع با خانواده

راوی حسین ابراهیم آبادی: آخرین دیدار من با پدرم و خاطره‌ای که از این خصوص دارم، موقع اعزام به جبهه برای آخرین بار می‌باشد. در روز اعزام شدن پدرم به جبهه در ایستگاه راه‌آهن، حدود نیم ساعت به رفتن و قطار مانده بود که در آنجا پتویی پهن کرده و با هم صحبت می‌کردیم تا اینکه صدایی از بلندگوی ایستگاه بلند شد که برادران سوار قطار شده و قطار آماده حرکت می‌باشد. پدرم از همه خداحافظی تا اینکه نوبت به من رسید. دستم را گرفت و به کناری برد و گفت: پسرم تو اکنون بزرگ خانواده هستی و باید جای مرا در خانه به خوبی پر کنی. مادرت را اذیت نکنی و به خواهر و برادرانت مهربانی کنی. سپس بعد از خداحافظی سوار قطار شد و سرش را از پنجره قطار بیرون آورد و گفت: مرا حلال کنید و از ما دور شد، هر چه دورتر می‌شد، من نیز جای خالی پدرم را بیشتر احساس می‌کردم. آخرین باری که پدرم می‌خواست به جبهه برود، یکی یکی ما بچه‌ها را بوسید. سپس نگاهی با معنا به ما انداخت به طوریکه که می‌خواست تمام چهره ما را با کوچکترین جزئیات در ذهنش داشته باشد. انگار می‌دانست که این آخرین دیدارش خواهد بود. سپس از زیر قرآن گذشت و یا علی گویان رفت چند قدم که رفت ایستاد و دوباره نگاهی به ما انداخت زیر لب چیزی گفت و رفت هنوز چند قدمی نرفته بود که مادرم گفت: ما هم با تو تا ایستگاه راه‌آهن می‌آییم.