https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/79799

شناسه خبر: 79799
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۷:۵۵

عشق به جهاد

راوی محمد آژند: بعد از شهید شدن دوستانش حدود یک سالی گذشت که خیلی اصرار داشت که می خواهم به جبهه بروم. و من به او گفتم که بعد از سربازی برو و ایشان یکسره اصرار می کرد و علی اصغر همه جا سر زد و بیشتر به مساجد می رفت و اغلب دوستان می آمدند و به ما می گفتند: که پسرتان می خواهد به جبهه برود. خیلی اصرار هم دارد ، حالا چکار کنم و صاحب کارش هم همین را می گفت و آخرش از طرف صنف قصابها اقدام کرد و به من زنگ زدند و من بعد از اینکه این کارها را از او دیدم رضایت دادم تا ایشان به جبهه برود. زمانی که اسمش را نوشته بودند خیلی خوشحال بود وبا خواهرانش با خوشحالی و شادی صحبت می کرد و در پوست خود نمی گنجید. او برای خداحافظی به حرم امام رضا(ع) رفت. بعد از اینکه به جبهه اعزام شد در عملیات حلبچه یعنی بمباران شیمیایی مجروح شد و تیر سیمینوف به گلوی ایشان اصابت کرد و شربت شیرین شهادت را نوشیدند.