https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/79800

شناسه خبر: 79800
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۷:۵۵

عشق به جهاد

راوی فاطمه آژند: زمانی که علی اصغر مصر بود رضایت خانواده را برای رفتن به جبهه جلب کند. یک روز به منزل ما آمد و گفت: اگر امکان دارد به خانه ما بیا و آقا را راضی کن تا من به جبهه بروم. من گفتم: اگر پافشاری کنم و آقا هم رضایت بدهد و به جبهه بروی ممکن است برایت اتفاقی بیفتد و من آنوقت باید جوابگوی خانواده باشم و من را مقصر می دانند. علی اصغر گفت: تو بیا خانه ما و سر صحبت را باز کن من خودم با آقا صحبت می کنم. خلاصه به منزل پدرم رفتیم و با ایماء و اشاره سر صحبت را باز کردم وگفتم: رضایت نمی دهد وگرنه هرچه زودتر می روم. پدرم گفت: عدم رضایت من به این خاطر است که اکبر برادر بزرگترت در جبهه است و سرباز است. ان شاء ا... او که آمد بعد می توانی بروی ولی علی اصغر اصرار داشت و می گفت: ممکن است تا آن موقع جنگ تمام بشود و خلاصه با اصرار زیاد و با واسطه من همان شب رضایت گرفت در حالی که موج شادی در چهره اش بود و لبخند می زد و بسیار خوشحال بود بعد از سه روز به دوره آموزش اعزام شد. بعد از مدت کوتاهی دوره آموزش به پایان رسید و به منزل برگشت و به منطقه اعزام شد و اولین نامه او رسید و در فرصت کوتاهی خبر مجروحیت او را دادند. و در بیمارستان مهر بستری شد.مدت دو هفته همه اعضای خانواده به بیمارستان رفتیم. در بیمارستان با خالت بسیار وخیمی که داشت هنوز همان رضایت و شادی اولیه در چهره اش هویدا بود از ناحیه گلو مجروح شده بود ولی هیچ ناراحتی و نارضایتی در چهره اش نبود. شب قبل از شهادتش در بیمارستان به ما گفته بود که فردی بسیار نورانی به من سبد انگور تعارف می کند. دوست دارم از انگورهایش بخورم ولی سبد را عقب می برد و حس کرده بود که آن میوه بهشتی است و اگر بخورد به شهادت می رسد. بالاخره تعبیر خوابش هر چه بود در سحر گاه همان شب به شهادت رسید.