https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/80771

شناسه خبر: 80771
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۸:۱۱

محبت و مهرباني

25 20 نفر از روستا آمده بودند و به میامى رفته بودیم براى نهار، آبگوشت درست کرده بودیم، مشغول خوردن بودیم که آقاى یعقوبى یک تکه گوشت برداشت و آمد کنار من نشست گفتم: آقاى یعقوبى چه کار مى‏کنى توى این جمع خوب نیست گفت بگذار اینها ببینند من دوست دارم بغل دوست شما بنشینم کنارم نشست و آن تکه گوشت را لاى نان گذاشت و لقمه را در دهانم قرار داد. یکدفعه صداى خنده از جمع بلند شد. گفتم: اى واى، آقاى یعقوبى دیدى چه کار کردى، همه به ما خندیدند رو به جمع کرد و گفت: من هیچ وقت کنار همسرم نیستم. حالا که فرصت پیدا کردم مى‏خواهم پیش همسرم بنشینم و یک لقمه محبتى را به او بدهم. لقمه غذا را در دهانم گذاشت سرش را روى زانویم قرار داد باز دوباره همه خندیدند و لحظه‏اى این خنده قطع نمى‏شد من ایشان را بلند کردم و گفتم: بلند شو بلند شو ولى ایشان گفت: زن اینها چشم ندارد من و شما را ببیند.