https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/80775
شناسه خبر: 80775
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۸:۱۱
تسليم بودن در برابر پروردگار
آقاى یعقوبى با ما زندگى مىکرد، تا اینکه بزرگ شد، یکروز گفت، من مىروم به روستاى دیگر تا آرایشگرى کنم. گفتم "برو" رفت و بعد از مدتى آمد و گفت: من ازدواج کردم گفتم: خدا را شکر که تو داماد شدى. گفت: دختر خاله را به من دادند و من در همانجا ازدواج کردم. و حالا دوست دارم پیش شما بیایم. گفتم: هر وقت بیابى، جایت در این خانه باز است. براى ما هیچ فرقى ندارد هر کجا که تو خوش باشى، ما هم خوش هستیم. ماه رمضان که مىشد، 5 - 4 دوره قرآن در روستا برگزار مىشد و هر کجا که تمام مىشد مىدیدیم قرآن را به دست گرفته و به دوره دیگرى مىرود مىگفتم "کجا مىروى" جواب مىداد که در همین دورههاى قرآن است که گناهانم پاک مىشود.