https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/80776

شناسه خبر: 80776
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۸:۱۱

آخرين وداع با خانواده

آخرین سفر پدرم بود ناهار را خوردیم و بعد ازآن سوار موتور شدیم و به سوى راه آهن حرکت کردیم. به آنجا که رسیدیم من را پیاده کرد و گفت: من بروم نان بگیرم، بر مى‏گردم. مادرم مقدارى غذا براى پدرم آماده کرده بود و در سفره‏اش بسته بود تا در بین راه میل نماید. نشسته بودیم که پدرم برگشت و گفت بیا بنشینیم و همین چند لقمه نان را با هم بخوریم. مشغول خوردن شدیم و به قدرى خوشمزه بود که به جانمان نشست. بعد از این که تمام شد رو به من کرد و گفت: مواظب مادرت باش، مادرت اخلاص خاص خودش را دارد ایشان را گهگاهى راه ببرید. من هم، حرفهاى پدر را به جان و دل پذیرفتم. قطار که به راه افتاد باخودم گفتم این آخرین سفر اوست، اما نمى‏خواستم قبول کنم. او رفت و شاید 15 10 روز بعد بود که خبر شهادتش را آوردند.