https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/80852

شناسه خبر: 80852
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۸:۱۱

توجه به امر ازدواج

راوی میرزامحمد یزدی : به خاطر دارم غلامعلی تازه به مرز هجده سالگی وارد شده بود که با برادر بزرگترش که سرباز بود از جبهه به دمرخصی آمده بودند. یک شب به من گفت:"مادر، امام دستور داده است که جوانهای ما باید ازدواج کنند .از برادر بزرگترم بپرس آیا اجازه می دهد من زودتر از او ازدواج کنم"من هم در حالی که می خندیدم، گفتم :چشم. وقتی حسن برادر بزرگترش به منزل آمد از او پرسیدم: " حسن جان، علی می گوید اجازه دارد که زودتر از تو ازدواج کند." حسن گفت: " مادر فرقی نمی کند که کدامیک زودتر ازدواج کنیم. من خوشحال می شوم که او زودتر از من ازدواج کند." این جریان گذشت و شب خوابیدم. صبح بعد از نماز غلامعلی من را صدا کرد و گفت: "مادر، به پدر و برادرم جریان ازدواجم را گفتی؟" گفتم: "بله پسرم " گفت: " من دیشب خواب دیدم که به من گفتند تو باید داماد ابدی شوی." گفتم:" مادر جان برای من حرفهای خوب بزن، حرف ابدی و اینطور حرفها را نگو زیرا دلم به شور افتاد." گفت:" همین که گفتم، فکر زن برای من نباش، من داماد ابدی می شوم. بعد از این جریان او شهریور ماه به جبهه رفت و آخر آذر به شهادت رسید."