https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/81076

شناسه خبر: 81076
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۸:۱۵

مبارزه با ضد انقلاب و منافقين

یک روز آقا مهدی به خانه آمد و به من گفت: طوری که مامان نفهمد چادر سرت کن و از خانه بیا بیرون می خواهیم تا جایی برویم. چادر سرم کردم و بیرون رفتم. به چهار راه دکترا رفتیم. گفت: نگاه کن آن خانم از گروه منافقین است و کتاب می فروشد. وقتی جلو می روم کتابها را جمع کنم خودش را روی کتابها می اندازد و من نمی توانم کتابهایش را جمع کنم. با هم جای او می رویم هر وقت خودش را روی کتابها قرار داد تو او را بلند کند تا من سریع کتابها را جمع کنم. با این که سن و سالم کم بود و می ترسیدم ولی وقتی به چهره ی ایشان نگاه می کردم روحیه می گرفتم. جلو رفتم و این کار را انجام دادم ایشان هم سریع کتابها را جمع کرد. وقتی به خانه رفتیم مادرم گفت: فاطمه را کجا بردی؟ جریان را برای مادرم تعریف کرد. مادرم گفت: چرا فاطمه را بردی؟ او هنوز کوچک است. مهدی آقا گفت: نه، با وجود این که کوچک است دختری زیرک و با هوش است و روحیه خوبی دارد.