https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/81083
شناسه خبر: 81083
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۸:۱۵
خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
بعد از ظهر پنج شنبه بود برای خواندن فاتحه ای با فهیمه (دخترم) به سر مزار شهید در بهشت رضا رفتیم وقتی که برگشتیم یکی از همسایه هایمان جلوی در خانه شان سوار ماشین شده بود و می خواست به جایی برود. فهیمه به در ماشین اینها چسبید و گفت: من هم می خواهم با ایشان بروم. وقتی دیدم همسایه مان هم تمایلی نداره که بچه را دوری بدهد دستش را گرفتم و او را به زور کشیدم. خیلی گریه کرد.ـ هوا خیلی سرد بودـ دستش را گرفتم و او را به خانه بردم. این قدر گریه کرد که من هم از شدت ناراحتی شروع به گریستن کردم. چون شنیده بودم که شهدا شب جمعه به زیارت کربلا می روند و بعد از خانواده هایشان سر می زنند مهدی آقا را خطاب قرار دادم و گفتم: بیا ببین بچه ات چه قدر گریه می کند. حوصله ام سر رفته است، نمی دانم چکار کنم. در همان لحظه دیدم در باز شد و مهدی آقا وارد اتاق شد و جلوی ما آمد و دو زانو نشست. بوی عجیبی در اتاق پیچیده بود. در همین لحظه فهیمه هم ساکت شد. مهدی آقا لحظه ای نشسته بود و لبخند می زد. ناگهان غیب شد. وقتی نگاه فهیمه کردم دیدم خوابیده است. بوی عطر تا چند روز دز خانه مانده بود. تا چند روز صاحب خانمان می آمد و می گفت: از خانه تان بوی چه می آید؟ چقدر بوی خوبی است. چون می دانستم اگر موضوع را برایشان بگویم باورشان نمی شود چیزی نگفتم.