https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/81096
شناسه خبر: 81096
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۸:۱۵
آخرين وداع با خانواده
آخرین باری که مهدی آقا می خواست به جبهه برود برادر کوچکش ( احمد ) را داماد کردیم.- آن موقع مراسم عقدشان را گرفته بودیم.- بعد از چند روز که مراسم تمام شد مهدی آقا به جبهه رفت و شهید شد و ما هم لباس عزا به تن کرده بودیم. وقتی که احمد آقا می خواست خانمش را ببرد دلم نمی آمد که لباس مشکی را از تنم بیرون آورم. یک هفته به این که احمد آقا خانمش را به خانه اش ببرد دیدم خواهر شهید لباس مشکی اش را بیرون آورده است. گفتم: چرا پیراهن مشکی ات را بیرون آورده ای ؟ هنوز یک هفته دیگر به برگزاری مراسم عروسی مانده است. شروع کرد به خندیدن. ناراحت شدم وگفتم: چرا می خندی؟ مگر برادرت (مهدی آقا) را دوست نداشتی؟ شروع به گریستن کرد و گفت: چرا این حرف را گفتید ؟ مگر می شود مهدی را دوست نداشته باشم. اگر چیزی به شما بگویم ناراحت نمی شوید ؟ گفتم: نه برای چه ناراحت شوم. گفت: خودی مهدی اجازه داده است دیشب ایشان را خواب دیدم که گفت: خواهر می خواهید برادرم داماد کنید پیراهن مشکی تان را دربیاورید. من هم پیراهنم را در آوردم. از دست مهدی شکایت کردم و گفتم: چرا به خواب من نمی آیی ؟ شب که خوابیدم ایشان را خواب دیدم که آمد و پهلوی من نشست و در حالی که می خندید آستین پیراهنم را گرفت و گفت: مامان جان. پیراهن مشکی ات را بیرون بیاور. در همین لحظه از خواب بیدار شدم. صبح که شد پیراهن مشکی ام را بیرون آوردم.