https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/81127
شناسه خبر: 81127
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۸:۱۵
آخرين وداع با خانواده
راوی طیبه فاضل الحسینی: کسری که مهدی به مرخصی آمده بود من به اتفاق پدرش قرار بود به تهران برویم به همین دلیل از مهدی خواستیم که تا آمدن ما در خانه بماند و مراقب برادران و خواهرش باشد. ایشان دست هایش را روی چشمانش گذاشت و گفت چشم. پس از این که به تهران رفتیم و برگشتیم، دیدم بچه ها یک جوری دارند نگاه می کنند و صحبت می کنند. پرسیدم مهدی کجاست؟ گفتند جبهه رفته است. پرسیدم مگر مهدی قول نداده بود که به جبهه نرود؟ گفتند دنبالش آمدند و ایشان را بردند. شب همین طور که در خانه نشسته بودم تلفن زنگ زد، تا گوشی را برداشتم دیدم مهدی است. سلام کرد و گفت: مامان جان آمدید؟ گفتم: همین جوری بچه ها را نگه داشتی؟ گفت: بچه ها را به خوب کسی سپردم، به خدا سپردم. " الحمدلله طوری نشده اند؟ پرسیدم مهدی جان کی می آیی ببینمت؟ گفت: برایم سوغاتی آورده اید؟ گفتم: آورده ام. گفت: حتماً سوغاتی را برایم نگهدارین. گفتم: چشم. در همین لحظه نمی دانم صدای کی بود که از پشت تلفن می آمد که می گفت: مهدی را دیگر نمی بینی. پشت تلفن گفتم: مهدی جان صدایی آمد که بله اما دیدیم این صدای مهدی نیست. از این تلفن چند شبی گذشت که خبر آوردند مهدی شهید شده است. وقتی برای رؤیت پیکر مهدی به معراج رفتیم. دیدم دست قطع شده اش را کنار بدنش گذاشته اند. شکمش هم متلاشی شده بود صدایش کردم مهدی، مهدی بلند شو برایت سوغاتی آوردم. مگر نگفتی برایم سوغاتی بیار یک دفعه دیدم برای لحظه ای چشمهایش باز شد و دوباره بسته شد. با دیدن این صحنه از حال رفتم و دیگر چیزی نفهمیدم زیرا بی هوش شده بودم. یک عطر و بوی خاصی داشت.