https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/81715
شناسه خبر: 81715
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۸:۲۵
لحظه اسارت
راوی عباس نیاوند: << فرار >> در عملیات خیبر پس از پاتک سنگین دشمن بعثی و در گیری شدید ، در حالی که نیروهای ما با عراقی ها در هم آمیخته بودند ، بعثیها 5 نفر از ما را اسیر کردند . در بین گروه پنج نفره ما ، برادر جانبازی بود که یک دستش را در یکی از عملیاتها از دست داده بود . ابتدا ما را خلع سلاح کردند و بعد فردی که ظاهرأ فرماندهی عراقیها را به عهده داشت با بی سیم تماس گرفت و ما متوجه شدیم که دارند در مورد سر نوشت ما کسب تکلیف می کنند و از حرکات آنها دریافتیم که می خواهند ما را به شهادت برسانند . ما را به طرف جاده ای که در آن نزدیکی بود حرکت دادند . با اشاره به ما دستور دادند که با فاصله روی کف جاده دراز بکشیم . وقتی بر روی جاده دراز کشیدیم هر آن فکر می کردیم که ما را به رگبار می بندند و خودمان را در چند قدمی مرگ احساس می کردیم . در حالی که غرق در این افکار بودیم ، متوجه نزدیک شدن یک تانک که بر روی جاده حرکت می کرد شدیم . تانک لحظه به لحظه به ما نزدیک تر می شد . در حالی که زمین را محکم در آغوش گرفته بودیم و صورت خود را بر آن می فشردیم . حالت روحانی عجیبی به ما دست داده بود . از طرفی احساس می کردیم چیزی با مرگ فاصله نداریم و از طرف دیگر این که در بدترین وضعیت و سخت ترین لحظات باز هم انسان نباید از از یاری و نصرت الهی نا امید باشد ، لذا با ذکر و یاد خدا به چند لحظه بعد فکر کردیم . تانک همچنان با صدای دلخراش و وحشتناکش در حالی که زمین را می لرزاند به سوی ما می آمد و هر آن منتظر بودیم که زیر « شنی » های تانک با خاک یکسان شویم . ما که روی زمین دراز کشیده بودیم فکر می کردیم که هنوز عرا قی ها بالای سر ما ایستاده اند و امکان هر عکس العملی را از خود سلب شده می دیدیم . در همین لحظات در حالی که دو نفر از گروه پنج نفره ما که جلو تر از ما بودند زیر تانک رفته و به دیدار حق پیوستند . آن برادر جانباز با صدای رسا گفت : « برادر ها بلند شوید لااقل بگذار ما را با گلوله بکشند ، چرا زیر تانک قرار بگیریم !» صدای این برادر جانباز قوت قلب دیگری به ما داد و قدرت تمام خود را از زمین کندیم و با سرعت شروع دویدن نمودیم و در این حال متوجه شدیم که عراقی ها به خیال اینکه با نزدیک شدن تانک به چند قدمی ما ، دیگر توان فرار را نداریم ما را رها کرده و از ما دور شده بودند . این عمل و هزاران مورد مشابه دیگر ، خبر از شقاوت و قساوت قلب بثیها می داد . خلاصه ما از این فرصت استفاده کردیم و به سوی نیروهای خودی که در چند صد متری ما در پشت خاکریزی نظاره گر بودند و از آنها هم کاری ساخته نبود حرکت کردیم . خدمه تانک با گلوله مستقیم و کا لیبر با لای آن ، دیوانه وار ما را به رگبار بستند ولی به لطف الهی من همراه آن دو برادر دیگر ، دروحانی که تیری به پایم اصابت کرده بود به هر شکلی بود خود را نجات دادیم !