https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/84912
شناسه خبر: 84912
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۹:۱۰
زيرکي و هوشمندي
یک روزدر خانه نشسته بودیم که او به ما گفت : یکروز من با تراکتور که یک تانکر به آن بسته بودم رفته بودم تا برای نیروها آب بیاورم . وقتی برگشتم در میان راه یک منافق با من روبه رو شد و من نمی دانستم که او منافق است . به من گفت : نگه دار من هم نگه داشتم گفت: من را تا آنجا برسان . من گفتم : شاید خودی است سوارش کردم و یک کیلومتری رفتم که من از زیر چشم به او نگاه کردم و دیدم خودش را تکان می دهد ومن به آن نگاه می کردم و او رنگش تغییر کرد و فهمیدم که او منافق است با تمام سرعت رفتم جلوی پایگاه ایستادم و گفتم : این مرد را بازرسی کنید . وقتی او را بازرسی کردند دیدند که پنج تا نارنجک دستی به کمر دارد و آنها ار از او گرفتند و دستگیرش کردند .