https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/85067
شناسه خبر: 85067
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۹:۱۲
لحظه و نحوه شهادت
راوی سید حسین سیدیان : ما در شب عید قربان سال 1367 در حال استراحت توی پادگان الله اکبر بودیم تقریبا" نزدیک غروب بود که سروصدای مردم بلند شده بود چند نفر از دوستان ما جلوی پادگان رفته بودند و دیده بودند که مردها با اسب و الاغ و تراکتور اموال خود را جمع کرده و به طرف کرمانشاه می روند و گفته بودند عراقی ها حمله کردند و همه جا را گرفته اند ما هم که نه اسلحه داشتیم و نه ابزار جنگی چون موقع استراحت بود و همه ی بچه ها در حال استراحت بودند همه از پادگان بیرون آمده بودند و همرزمان با بیرون آمدن ما ماشین های عراقی به منطقه ی ما رسیده بودند و با توپ و تانک می زدند تعدادی از بچه ها را که به طرف شهر می دویدند زدند ما و آقای عطار و اقای محمد زاده از پادگان خارج شدیم و به طرف شهر می دویدیم حدود یک کیلومتری با شهر فاصله داشتیم مردم با ماشین و دیگر وسایل نقلیه از کنار و گوشه ها می رفتند ولی با پیاده به طرف شهر می دویدیم به شهر نرسیده بودیم که ما را نگه داشتند و یک نفر که اسلحه دستش بود ما را روی زمین خواباند یادم می آید ساعت حدود 4 صبح بود که ماشین ها همین طور رد می شدند آنها خیال گرفتن کرمانشاه را داشتند صبح که کمی هوا روشن شده بود و همه درخواب بودند و همه جا را سکوت فرا گرفته بود ما بهمراه رفقا خود از جاده رد شدیم و از بیابانها گذشتیم چند روز در راه بودیم تا این که به پادگان خودمان رسیدیم موقع رسیدن ما تازه داشت نیرو می آمد که می خواست عملیات بشود ما رفتیم داخل پادگان و لباسهای خود را عوض کردیم و نگاه می کردیم از دوستانمان چه کسی هست چه کسی نیست در همین لحظات بود که گفتند محمدزاده نیست و نیز چند تای دیگر از دوستانمان هم نبودند خلاصه بعد از یکی دو روز عملیات شروع شد تقریبا" 6 روز طول کشید که جنازه ها را جمع کردیم و دقیقا" شبی که من به همراه محمد از پادگان به طرف شهر حرکت کرده بودیم ایشان لباس های نو بر تن کرده بود و ما ایشان را که شهید شده بود از روی پوتین هایش شناختیم یک گلوله ای به گردنش خورده بود و قطع شده بود بدن شهدایی که تیرخورده بودند به گونه ای بود که هر جا دست می زدی قطع می شد به اتقاق چند نفر از بچه های اطلاعات و دیده بانی رفتیم و پیکر پاک محمد زاده را جمع کردیم و آوردیم .