https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/85077
شناسه خبر: 85077
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۹:۱۲
خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
راوی بتول محمدزاده : شبی در خواب دیدم که درمکانی کنار چاهی هستم و اطرافم را کوه پوشانده من میخواستم از آن چاه رد شوم چاه خیلی عمیق بود با خود گفتم : چطور رد شوم رد شدن از این چاه ممکن نیست در حالی که روی چاه سیمی از مو باریکتر کشیده شده بود و من باید از روی آن چاه رد می شدم با خودم گفتم : من که نمی توانم مثل پروانه ای از روی سیم رد شوم و به آن طرف چاه بروم در آنجا تپه ها زیادی بود و دقیقا" دو گروه زن روی تپه ها حضور داشتند ابتدا متوجه گروه دوم نشدم و فقط یکی از آن دو گروه را دیدم آنها زمانی با لباس های سفید و بلند و بسیار تمیز با بازو بند و کمربندها ی سبز رنگ با درخششی خاص هستند در همین حین که داشتم به آنها نگاه می کردم عمه ام را در میان آنها دیدم که شربت پخش می کرد و قدش هم خیلی بلند بود هر چه او را صدا زدم که به من شربت بدهد متوجه نشد تا این که از بالای تپه صدایی شنیدم او برادرم محمد بود که لیوانی سبز رنگ تا نصف شربت داشت و در دستش بود همانطور شگفت زده به جلو رفتم و او را در آغوش گرفتم بعد از جویا شدن حالش شربت را به من داد و گفت نصفش را خودش خورده و مرا به صبر توصیه کرد تا مدتها بود که بوی شربت را احساس می کردم و صبر پیشه می کردم بعد از دو هفته به سوریه رفتم به حرم حضرت زینب (ع) در آنجا در گوشه ای از ضریح ایستادم و همانطور خیره نگاه می کردم به ضریح و گریه می کردم و گفتم زینب جان قربانت شوم .