https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/85301
شناسه خبر: 85301
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۹:۱۵
عشق شهادت
به روایت ازمعصومه رزاقی : به یاد دارم زمان انقلاب بود و فرزندم سهراب ده، یازده سال بیشتر نداشت. یک روز من در خانه در حال آشپزی بودم دیدم یکی درب حیاط را به صدا درآورد. وقتی درب را باز کردم دیدم فرزندم سهراب است. گفتم: کجا بودی فرزندم؟ گفت: مادر جان برای تشییع جنازهی شهید نادر عاشوری رفته بودم. گفت: یعنی مادر میشود روزی جنازهی مرا روی دستهایشان بگیرند و تشییع کنند. از حرف ایشان ناراحت شدم. گفتم: خدا نکند مادرجان. این چه حرفی است که میزنی؟ گفت: مادر جان شهید شدن لیاقت میخواهد و نادر عاشوری هم لیاقتش را داشته است که به شهادت رسید، ای کاش من هم به آرزویم، شهادت برسم. دیگر از خداوند چیزی نمیخواهم.