https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/86510

شناسه خبر: 86510
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۹:۳۲

محبت و مهرباني

راوی ماه بی بی جان محمدیان: به خاطر دارم یک شب دختر عمه اش که شوهرش نظامی بود و اکثر شبها در خانه نبود، به خانه ما آمد و گفت : شبهایی که شوهرم در خانه نیست بچه ام که تازه بدنیا آمده است گریه می کند و من چون خوابم سنگین است ، متوجه نمی شوم به همین خاطر چند بار نزدیک بود بچه ام از بین برود . چون آن زمان پسرم احمد سن و سالی نداشت ، از جایش بلند شد و گفت من می آیم آنجا هر وقت بچه گریه کرد اگر نتوانستم ساکتش کنم شما را بیدار می کنم تا او را ساکت کنید. آن شب احمد آنجا رفت. دختر عمه اش می گفت تا صبح هر وقت بچه گریه می کرد احمد روی من آب می ریخت تا بیدار شوم.