https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/87080

شناسه خبر: 87080
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۹:۴۰

پيش بيني شهادت

راوی عزیزا.. ذبیحی: تاریکی شب همه جا را گرفته و گردانهای لشگر 21 امام رضا (ع) یکی پس از دیگری بنابه دعوت بچه های تبلیغات در مسجد پادگان ظفر ایلام حضور پیدا کردند . تا فیلمی را مشاهده کنند! جعفر نیز علیرغم اینکه خسته و کوفته از شهرستان رسیده بود به همراهی گردان عادیات که خود فرماندهی یک دسته را در آن بر عهده داشت جزء تماشاگران آن فیلم شد . بچه ها با نظم و آرامش خاصی محو تماشای فیلم شده بودند . یک دفعه بلندگو صدا زد : گردان عادیات ! هر چه سریع تر به چادرهای خود مراجعه نمایند . سر و صدا بلند شد و عده ای از مسجد خارج شدند . اما تعداد زیادی همچنان فیلم را نگاه می کردند . مدت زمان کوتاهی گذشت و با تمام شدن فیلم فضای مسجد روشن گردید . چهرة درخشان جعفر را چند قدم جلوتر دیدم نگاه به این طرف آن طرف می کرد . گویا به دنبال چیزی یا کسی می گشت ، صدایش کردم . برادر! گمشده ای داری _ بله ، پدربیامرز گمشده من تویی ، کجایی؟ _ شوخی کردم و گفتم : تو لباسهایم . _ با لباسهایت کجایی؟ _ همینجا که می بینی _ بیا بیرون کارت دارم _ خیر باشد انشاءا... _ پس فکر کردی شر است . حالا معطلم نکن بچه های گردان منتظرم خواهند ماند . از همان موقع که گردان ما را صدا کردند به دنبال تو می گردم _ پس برو بیرون ، الان دنبالت می آیم . جعفر از مسجد بیرون رفت و من هم چند دقیقه بعد از مسجد خارج شدم . جعفر را دیدم که زیر درختی ایستاده و چشمان در انتظارش به درب خروجی مسجد خیره شده بود . رفتم جلوتر در کنارش ایستادم _ خوب ، حرف حسابت چیه؟ _ حرف حسابم؟ _ بله _ هیچی خداحافظی و وداع آخر _ عجب ! خواب دیدی یا ملائکه بهت گفتند؟ _ نه خواب دیدم نه ملائکه گفتند ، خودم می دانم . عزیز وداع ، وداع آخر است و دلیل انتظار من هم همین بود که تو را پیدا کرده و برای آخرین بار با تو خداحافظی کنم . خوب برادر امشب عازم منطقه عملیاتی هستیم و شما ظاهراً قرار است بمانید . _ خیر من نیز فردا شب با گردان رعد دنبال شما خواهم آمد . _ خوب چه بهتر . ولی شاید همدیگر را ندیدیم . پس بهتر است با یکدیگر خداحافظی کنیم . یک خداحافظی قیامتی چون این دفعه خوش به حالم خواهد شد . _ یعنی چه؟ _ یعنی اینکه جعفر در این عملیات به شهدا خواهد پیوست . باور نداری؟ سرت را بیاور جلو ببین سرم بوی خون می دهد _ سرت ، سرت بوی گل می دهد ، جعفر . حتماً عطر گل محمدی زدی؟ _ عزیز جدی بگیر باور کن من شهید خواهم شد . _ خوب اشاءا... ولی یادت باشد ما در عملیاتهای قبلی هم این حرفها را می زدیم . حتی در وصیت نامه هم نوشته بودیم که خدایا صلاح ، صلاح تو است . اگر با ریختن خون و با شهادت خدمت بیشتری به اسلام می توانیم انجام دهیم ، پس خونمان را بریز و اگر زنده بودن ما مفید خواهد بود ، ما راضی به رضای توایم یا ا... . حالا هم هر چه خواست خدا باشد همان خواهد شد . _ نه آقا عزیز باید این دفعه شهید بشوم اگر برگردم به خودم شک می کنم _ یعنی چه شک می کنی؟ _ یعنی اینکه اعمال من خالص نیست و احتمالاً آمیخته با ریا است . پس باید بیشتر مواظب خودم باشم . اوه ، وقت گذشت ، آقا عزیز بچه ها منتظر خواهند ماند . پس فعلاً خداحافظ . بعداً همدیگر را می بینیم . صورت را بر صورتم گذاشت . بغض گلویم را گرفت . _ ناراحت نباش . خودت گفتی هر چه خدا خواست همان خواهد شد . خداحافظ . خنده ای زد و با عجله حرکت کرد .