https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/87949
شناسه خبر: 87949
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۹:۵۱
همت در رفع مشکل دیگران
به روایت از حسن فیروزی مقدم : یک روز من تصمیم گرفتم بدون اطلاع خانواده به جبهه بروم به همین جهت به پایگاه بسیج رفتم ولبی چون سنّم کم و جسته ام ک.چک بود از من ثبت نام نکردند و با ناامیدی در حال خارج شدن از پایگاه بودم که برادرم محمد حسین مرا دید، جلو آمد و از من سؤال کرد : این جا چه کار میکنی ؟ من که نمی خواستم کسی متوجه شود گفتم: کار داشتم . ایشان گفت: چه کار ؟ حتماً می خواستی برای جبهه ثبت نام کنی؟ من گفتم: بله ولی بعلت کمی سن و قد کوتاهم از من ثبت نام نکردند . ایشان دست مرا گرفت و به کارگزینی برد و به دوستانش سفارش کرد که از من ثبت نام کنند . سپس دونفری لباس تحویل گرفتیم چون لباسها برای من خیلی بزرگ بود به من گفت : لباسهای خودم را به تو می دهم که اندازه ات باشد و کسی مانع رفتن تو نشود . که همین کار را انجام دادیم و لباسها اندازه ام بود ، موقعی که داخل صف بودیم و کوچکترها را جدا می کردند نوبت من که رسید با دیدن قیافه ام و لباسهای اندازه چیزی به من نگفتند و راهی آموزش و سپس جبهه شدم .