https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/88665
شناسه خبر: 88665
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۱۰:۰۰
بدون عنوان
حدود دو ماه آنجا بود و سه روز تا مرخصياش مانده بود كه زنگ زد و گفت دخترم كجاست؟ گفتم خواب است. گفت روزها چه كار ميكند؟ گفتم راه ميرود. اين را كه شنيد خيلي خوشحال شد. گوشي قطع شد. فردا شب دوباره زنگ زد و گفت گوشي را به دخترم بده. دخترم دوباره خواب بود. گفت هر بدي و خوبياي در حقت كردهام مرا حلال كن. گفتم چرا اين حرف را ميزني؟ گفت تو از كجا ميداني شايد امروز و فردا شهيد شدم. روز بعد دفعه سومي بود كه زنگ ميزد. گفت برگه مرخصيام را گرفتهام و فردا ميخواهم با بچهها خداحافظي كنم و برگردم. تماس قطع شد و نتوانستم با حميد خداحافظي كنم. يك هفته گوشياش خاموش بود تا اينكه از دفتر آمدند و خبر شهادتش را دادند. بعد از يك هفته جنازه شوهرم را آوردند و خيلي اذيت كردند كه پيكرش را به خودمان نشان دهند. صورتش را كه باز كرديم يك طرف صورتش رفته بود. گفتند تكتيرانداز به پيشانياش شليك كرده است. خودش كه زنگ ميزد ميگفت دعا كنيد جلوي حضرت زينب(س) شهيد شوم و دوست ندارم اسير و مجروح شوم. دوستانش ميگفتند حميد معمولاً صبحها دير از خواب بلند ميشد ولي آن روز زود بيدار شد و جلوي قرارگاه را جارو زد و صبحانه بچهها را آماده كرد و به همه گفته بود من امروز شهيد ميشوم و با همه خداحافظي كرد.