https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/88703

شناسه خبر: 88703
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۱۰:۰۱

حمید

راوی رفیق شهید:روستای حاجی آباد بندرعباس گاز کشی نداشت . کار من و حمید فروش گاز بود . سیلندر خالی را تحویل می گرفتیم و یک سیلندر پر یا به قول اهالی محل یک کپسول تحویل می دادیم . بیشتر مشتری ها چندین کپسول با خودشان آورده بودند و عجله داشتند . ازدحام عجیبی شده بود . در بین آنها پیرمرد فرتوتی کپسولش را کشان کشان آورد و تحویل داد . عرق از سر و رویش می ریخت . حمید کارش را راه انداخت و یک دفعه گفت : «الان برمی گردم» تا خواستم بگویم کجا ؟ دیدم سیلندر گاز را در دست گرفته و دارد برای پیرمرد می برد . برگشتن اش طول کشید . ساعتی بعد که آمد هنوز داشت نفس نفس می زد . قبل از آنکه بخواهم سوالی بپرسم با لبخند گفت : « خونشون اون طرف حاجی آباد بود » *** در ایام ماه رمضان و دهه محرم منزل ما محل اسکان روحانی اعزامی بود . حمید فرزند کوچک خانواده بود و به همین بهانه سعی می کرد تا می تواند همراه روحانی مسجد باشد . با این کار از کمالات روحی و نکات تربیتی مبلغ ها بیشترین استفاده را می برد *** توی ا تاق نشسته بودیم که پدرم از در وارد شد . حمید به احترامش تمام قد ایستاد و بعد از نشستن پدر نشست . حواسم به این رفتار هایش بود . هیچ وقت ندیده بودم جلوتر از بابا راه برود . اعتقاد داشت که اگر انسان می خواهد در زندگی خیر ببیند باید این موارد را در رفتار با پدر و مادرش رعایت کند *** فرمانده پرید داخل آسایشگاه و فریاد زد : «بچه ها درگیر شدن ... کمک لازم دارن » . عده ای از اشرار از طریق خاک پاکستان وارد کشور شده بودند . گاهی اوقات سلاح های نیمه سنگین هم داشتند . اعضای تیم سریع لباس پوشیدند و راه افتادند . حمید عقب تویوتا پشت دوشیکا ایستاده بود . در بین راه تک تیرانداز اشرار که کمین کرده بود تیم پشتیبانی را با دوربین سلاحش زیر نظر داشت . وقتی به تیررس رسیدند اولین نفری که مورد اصابت قرار گرفت حمید بود.