https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/88819

شناسه خبر: 88819
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۱۰:۰۳

شهادت

نور کتاب برای زندگی‌اش الگو داشت. می‌خواست تمام رفتارها و اعمالش از سر آگاهی باشد، نه غفلت. با تحقیق آیت‌الله خامنه‌ای را به عنوان مرجع تقلیدش انتخاب کرد. علاقة بسیار زیادی به آیت‌الله بهجت داشت. هربار می‌دیدم که با کتاب‌های ایشان به خانه می‌آید. اوقات بیکاری‌اش را صرف مطالعة همین کتاب‌ها می‌کرد. وجود او، حال و هوای معنوی و برکت را به خانه می‌آورد. همیشه سرحال می‌آمدم وقتی می‌دیدم که اینقدر با علاقه کتاب‌های مفید و مذهبی می‌خواند. عاقبت هم راهش را از داخل همان کتاب‌ها پیدا کرد و به شهادت رسید. شهید معافی لیاقت شهادت به آخرین مرخصی که آمده بود، حال و هوایش خیلی فرق داشت. به تمام اقوام سر زد و یکی‌یکی از همه حلالیت طلبید. مادرش را برداشت و به گلزار شهدا برد. قبری خالی را نشانش داد و گفت که آنجا دفنش کنند. هربار که او را گم می‌کردیم، می‌دانستیم که باز رفته است به گلزار شهدا. وقتی برمی‌گشت من ناراحت می‌شدم. می‌پرسیدم: «چی شده؟ چرا اینطوری می‌کنی؟ اینقدر تن و بدن مادرت رو نلرزون. چرا اینقدر حرف از شهادت میزنی؟» می‌گفت که خودش هم نمی‌داند. حال و هوایش عوض شده و درونش منقلب است. انگار اصلا دلش نمی‌خواهد دیگر در این دنیا بماند. مادرش شنیده بود که بعد از هر نماز سرش را می‌گذارد بر مهر و با حالت خاصی آرام می‌گوید: «خدایا به من لیاقت شهادت بده!» بالاخره مرخصی‌اش تمام شد و به پادگان برگشت. چند روز بعد با من تماس گرفت. در میان صحبت‌هایمان گفت: «بابا من رو حلال کن. شاید دیگه همو نبینیم!» خودم را زدم به آن راه. فکر می‌کردم یک آرزوی زودگذر است و بعد از سربازی از سرش می‌افتد. نمی‌دانستم که پسرم خودش از همه چیز خبر دارد. انگار به قلبش الهام شده بود که رفتنی است. می‌خواست قبل از رفتن خیالش از بابت همه چیز راحت باشد. دو روز بعد از آن تماس، خبر شهادتش را برایمان آوردند.