https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/88912
شناسه خبر: 88912
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۱۰:۰۴
سحر
هادی متولی . قصه سحر ماه رمضان بود . تازه در مسجد را باز کرده بودم که دیدم هادی با دوچرخه اش آمد . نمی دانستم کی از خواب بیدار شده بود و سحری خورده بود که قبل از اذان صبح از آن طرف شهر رکاب زنان آمده بود برای شرکت در نماز جماعت صبح . توی این رفتارها به بابا بزرگش ،حاج عباس ، رفته بود . در خواندن زیارت عاشورا و توسل به اهل بیت (ع) مداومت عجیبی داشت . صبح های جمعه که می آمد برای دعای ندبه فقط یک شرکت کننده عادی نبود . خودش را خادم عاشقان امام زمان (عج) می دانست و خالصانه و بی ریا از مهمانان حضرت پذیرایی می کرد . هادی در فعالیت های جمعی واقعا پرکار بود و هرچقدر بیشتر کار می کرد متواضع تر می شد مخصوصا در یادواره های شهدا و مراسم های یادبودی که برای شهدای مسجد برگزار می گردید . وقتی شنیدم که در رشته مهندسی کامپیوتر دانشگاه آزاد قبول شده ترسیدم از نظر مالی کم بیاورد . از شرایط زندگی اش خبر داشتم . از کودکی طعم فقر و محرومیت را چشیده بود . البته جوان تنبل و تن پروری نبود ولی حسابداری دانشگاه این حرف ها سرش نمی شد . همانطور که فکر می کردم هادی مجبور شد بعد از مدتی از دانشگاه انصراف بدهد و رفت سربازی . در طول خدمت و بعد از آن بیشتر خودش را پیدا کرد . دوره تعمیر کامپیوتر و موبایل را پشت سر گذاشت و برای خودش یک تعمیرکار قابل اعتماد شد . او که از نوجوانی به ورزش و فعالیت های بدنی علاقه داشت توانست با شرکت در دوره های آموزشی امداد و نجات هلال احمر سری بین سرها شود تا جایی که به عنوان فرمانده امداد و نجات پایگاه شهید فروتنی منصوب شد . سال 88 که به استخدام نیروی انتظامی درآمد جوان کاردان و لایقی بود به طوری که بیشتر از هم سن و سال هایش تخصص و تجربه داشت . در اداره آگاهی سردشت وارد کارهای کامپیوتری و اداری ناجا شد و با توانمندی و کاردانی اش اعتماد فرماندهان را به دست آورد . او زمانی وارد لباس ناجا شده بود که گروهک تروریستی «پژاک» امنیت غرب و شمال غرب کشور را به خطر انداخته بود . هر روز خبر جدیدی از اقدامات وحشیانه آن ها به گوش می رسید که ترور ، زورگیری و ایجاد رعب و وحشت برای مردم کمترین آن بود . او که از قبل با فرهنگ شهادت آشنایی داشت کم کم درگیری و زخمی و شهید شدن همکارانش را از نزدیک مشاهده کرد و بیشتر به عمق این فرهنگ وارد شد .نزدیکانش می گفتند که او حرف های جدیدی می زند . اوایل تابستان 90 که رفته بود مشهد صراحتا به همراهش گفت : « از امام رضا (ع) خواستم که شهید بشم » ... تازه از زیارت حضرت رضا (ع) برگشته بود که برای مأموریت ایست و بازرسی رفت «زمزیران سردشت ». یک تیم تروریستی پژاک قصد ورود به کشور را داشت که با سد نیروی انتظامی مواجه شد . کار به درگیری و تیراندازی کشید و هادی از ناحیه سر مورد اصابت گلوله مستقیم یکی از تروریست ها قرار گرفت . تیم پژاکی ها که متلاشی و متواری شد ، تیم امداد بهداری ناجا وارد عمل شد اما شدت جراحت هادی خیلی زیاد بود و او به آرزویش رسید ...