https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/88950
شناسه خبر: 88950
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۱۰:۰۴
شهادت
برادری من و کامران با بقیه فرق داشت . روستای دور افتاده و محروم ما مدرسه نداشت و ما از کودکی با هم به شهر رفتیم و ادامه تحصیل دادیم . هشت سال با هم در یک خانه زندگی کرده بودیم ، بدون حضور پدر و مادر . حالا کامران شهید شده بود و من شبانه روز به او فکر می کردم . به مهربانی هایش ، به سرکشی هایی که از خانواده شهدا داشت ، به عیادت هایی که می رفت و به همه خاطرات خوب او . شب از نیمه گذشته بود . همانطور که دراز کشیده بودم و داشتم به کامران فکر می کردم خوابم برد . یک دفعه او را دیدم که سرحال و قبراق مقابلم ایستاده . باورم نمی شد . حتی با من حرف هم زد : - برو به بابا بگو من جام خوبه ... این قدر گریه و بی تابی نکن ! یک دفعه از خواب پریدم . آنقدر طبیعی و نزدیک بود که دور و برم را نگاه کردم و مطمئن شدم خواب دیده ام . به یاد گفته هایش افتادم . سریع رفتم سراغ بابا اما توی خانه نبود . از درِ نیمه باز حیاط فهمیدم که باز نتوانسته بخوابد و گوشه ای با خودش خلوت کرده . حدسم درست بود . کنج دیوار کوچه نشسته بود و داشت آهسته آهسته گریه می کرد . دست گذاشتم روی شانه هایش و خوابی که دیده بودم را برایش تعریف کردم . پیغام کامران قلبش را آرام کرد . بلند شد ایستاد و با هم به خانه برگشتیم ... *** خانواده شهدای ناجا را به دیدار رهبر انقلاب برده بودیم . نوبت به آقای علی یاری رسید . او خودش را معرفی کرد و گفت که اسم پسر شهیدش کامران بوده . حضرت آقا هم به زبان ترکی ایشان را مورد تفقد قرار دادند . پیرمرد زلال و با صفا بود : - آقا جان من سه تا پسر دیگه هم دارم . آنها هم فدای اسلام و ایران ...