https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/88979
شناسه خبر: 88979
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۱۰:۰۵
مردخدا
راوی پدرشهید:داشتیم سر زمین کشاورزی با هم کار می کردیم . کاظم فایل های مداحی را ریخته بود روی گوشی موبایلش و همزمان با کار گوش می داد . سر ظهر که نشسته بودیم سر سفره ناهار پرسیدم : «اینا چیه گوش می دی ... هم سن و سال های تو با موسیقی و ترانه حال می کنن» . لقمه اش را قورت داد و گفت : «نه ... این روضه یه حال خوبی به من می ده که هیچ چیزی جاش رو نمی گیره» *** بچه با عرضه ای بود . با همان سن و سال یک مغازه راه انداخت و گلیم خودش را از آب کشید . یک روز که رفته بودم به او سری بزنم دیدم یک خانمی دارد به تنقلات جلوی مغازه ناخنک می زند . کاظم تهِ دکان بود و پشت به ما ایستاده بود . چند بار صدایش کردم که متوجه موضوع بشود ولی انگار از قصد توجهی به من نمی کرد . وقتی آن مشتری رفت پرسیدم : حواست بود داشت برمی داشت ؟ - آره ... نخواستم به روش بیارم که شرمنده نشه *** برگه ای سوراخ سوراخ شده را از جیبش بیرون آوردم . یک جاهایی از آن خون آلود شده بود . تای کاغذ را که باز کردم دلم شکست . به یاد آن روز ها افتادم . به کاظم گفته بودم : - با یکی از رفقام صحبت کردم که جای نزدیک تری خدمت کنی - ممنون داداش. لازم نیست رو بندازی. من جام خوبه نگاهی به صورت دوست داشتنی اش انداختم و ادامه دادم : - تازه باید با من بیای بریم تهران . یه دوستی تو ستاد دارم که می تونه کارت رو درست کنه نیفتی مرز خودش را عقب کشید و سعی کرد موضوع صحبت را عوض کند اما من دست بردار نبودم . به زور او را به تهران بردم و نامه را برایش گرفتم . یک ماه گذشت ولی دیدم اقدامی نشده . باز از کاظم سوال کردم اما او هر بار طفره می رفت . اصرارم را که دید گفت : - من می دونم دارم چی کار می کنم . شما خودت رو اذیت نکن حالا نامه ای که برایش از تهران گرفته بودم توی دستم بود و دل شکسته و غمگین به صورت خندانش نگاه می کردم *** - آقای عابدی هر کاری که از دست ما برمیاد بگید انجام بدیم . کاظم خیلی به گردن ما حق داره اولین بار بود که آنها را می دیدم . پنج شش نفر بودند با چهره هایی نا آشنا . نه از دوستان خانوادگی بودند و نه از فامیل ها . پرسیدم : - ببخشید شما از کجا برادرم رو می شناسید یکی از آن ها که بیشتر موهای سر و صورتش سفید بود پیش قدم شد : - ما اهالی محلی هستیم که شهید عابدی در آنجا مغازه داشت . کاظم هر چقدر می توانست دستمان را می گرفت . ما هم اومدیم یک جوری جبران کنیم کاظم عابدی کاظم تازه شهید شده بود . زنی با لباسی مندرس آمده بود منزل مان و به من و مادرم سرسلامتی می داد . او را نمی شناختم . توضیح داد که کاظم خیلی به گردن او حق دارد و بعد گفت : « از وقتی مغازه سوپر مارکتی عابدی در محله مان باز شد یک روزنه امید در زندگی من به وجود آمد . بیشتر شب ها میوه های باقیمانده را نگه می داشت برای من و یکی دو تا خانواده مستضعف دیگر . میوه ها را رایگان می بردم و ترشی درست می کردم . با فروش همان ترشی ها پول مختصری بدست می آوردم و با عزت شکم بچه های یتیم ام را سیر می کردم » *** دو سالی می شد که برادرم در یکی از محلات شهر، مغازه سوپر مارکتی راه انداخته بود . هر وقت به آن محله می رفتم زن ها از روی شباهت چهره مرا به عنوان خواهر کاظم به همدیگر معرفی می کردند . نمی دانم چطوری با مردم رفتار کرده بود که آنقدر محبوب شده بود . این محبوبیت را از روی احترامی که به من ناشناس می گذاشتند حس می کردم *** مدتی از شهادت برادرم گذشته بود . عده زیادی آمدند منزل و بدهکاری شان را به سوپر مارکتی کاظم پرداخت کردند . در میان آن ها یک آقای غریبه هم بود . خودش اقرار کرد که اهل آن محله نبوده و به صورت اتفاقی مغازه کاظم را دیده بود : - مقداری خرید کردم اما متوجه شدم کارت بانکی ام را نیاورده ام. آقا کاظم اجازه داد بدون پرداخت پول جنس ها را به منزل ببرم و جلوی خانواده ام شرمنده نشوم. البته فردایش بدهی ام را پرداخت کردم ولی این جوانمردی او در ذهن ام باقی ماند *** شب سیزده فروردین 1390 بود . همان شبی که بسیاری از مردم ایران برای سیزده به در و گشت و گذار در طبیعت آماده می شدند گروهک تروریستی پژاک به پاسگاه مرزی ما حمله کرد . فرمانده شان یک زن بود . با نورافکن های مخصوصی دید نگهبان روی برجک را کور کردند و با روش های جنگ چریکی به پشت دیوار پاسگاه رسیدند . من و کاظم و یکی دیگر از سربازها توانستیم از مهلکه فرار کنیم . از هم فاصله داشتیم . پای کاظم عابدی تیر خورده بود . در بین راه پشت یک سنگ مخفی شد و پای خودش را با چفیه بست . هم خدمتی دیگرام توسط مهاجمان دستگیر شد . فکر می کردم او را با خودشان می برند ولی با قساوت تمام یک بشکه بیست لیتری نفت آوردند و ریختند روی سرش . هر چه التماس کرد و گفت که من مثل خودتان سنی هستم و زن و بچه دارم فایده نداشت . زنده زنده او را آتش زدند . من از بالای ارتفاع این صحنه را می دیدم و می خواستم از بغض در گلو خفه شوم . به هر زحمتی که بود خودم را به نیروهای پاسگاه مجاور رساندم و موقعیت کاظم را برایشان شرح دادم . نزدیک سحر بود و این احتمال وجود داشت که نیروهای پژاک کاظم را به عنوان طعمه زنده نگه داشته باشند و گروه های امدادی را ترور کنند . اول صبح رفتیم به منطقه درگیری . خون زیادی از کاظم رفته بود . او را سوار آمبولانس کردیم . نیم خیز شد . دستی بر سینه گذاشت و در حالی که به نقطه ای خیره شده بود چیزی زیر لب زمزمه کرد و افتاد ...