https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/89018

شناسه خبر: 89018
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۱۰:۰۵

مردترین

مصطفی امیدی بچه دبستانی بود . از مدرسه که می آمد یک راست می نشست پشت دار قالی و از روی دستم تقلید می کرد . بعد از مدتی مهارت خوبی به دست آورد و توانست به راحتی کار کند . *** خواهر زاده ام ، مصطفی ،در سن نوجوانی مرا امین و سنگ صبور خودش می دانست . یکبار آمد و گفت : - دایی جون من خواب عمو علی کرم رو دیدم «علی کرم امیدی» عموی مصطفی بود که سال 60 به شهادت رسید : - خیره ان شاالله . خب تعریف کن برام ببینم - خواب دیدم عمو اومده پیشم و داره باهام حرف می زنه بعد از مقداری سکوت ادامه داد : - گفت : «ان شاالله تو هم شهید می شی» *** سرپرستی دو فرزند شهید را بر عهده گرفته بودم . از اقوام نزدیکمان بودند اما مخارج زندگی واقعا سنگین بود . مصطفی که دید دست و بالم تنگ است رفت سراغ یک تعویض روغنی . با مغازه دار صحبت کرد . او هم پذیرفت که عصرها بعد از مدرسه آنجا شاگردی کند *** مدتی از استخدام شدنش در نیروی انتظامی گذشته بود . چند بار گفت : «من نذری کرده ام که همین روزها باید انجامش بدهم» . تا این که یک روز شاد و خوشحال آمد خانه : - امروز اولین حقوقم روگرفتم . نذر کرده بودم که با این پول شما و مادر رو بفرستم کربلا خودش به آن حقوق احتیاج داشت ولی رفت سراغ پلیس 10+ وکارهای گذرنامه مان را انجام داد . موقع برگشت هم جلوی پایمان گوسفند قربانی کرد *** متاهل بود اما تا می توانست هوای من و پدرش را داشت . صبح ها که می خواست برود سر کار معمولا اول می آمد و سری به ما می زد . سلام و علیک و صبح بخیری می گفت و بعد از این که دیداری تازه می کرد راهی می شد *** داشتم از خیابان رد می شدم . تعدادی دور و بر مکانی که برای عکس شهید گذاشته بودیم جمع شده بودند . به سمت شان رفتم . چند نفرشان از خانم های آشنا بودند . با هم سلام و احوالپرسی کردیم . قبل از این که بخواهم از علت تجمع شان سوال کنم یکی شان گفت : - من یک حاجتی داشتم . رفتم کنار قبر مطهر مصطفی و به او متوسل شدم . الان حاجتم برآورده شده . اومدم برای ادای نذرم