https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/89066
شناسه خبر: 89066
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۱۰:۰۶
کربلا
راوی برادرشهید:توی میدان میوه و تربار خرم آباد یک حجره خریده بودم . اول کارم بود و نیاز به پول داشتم . حسین با این که برادر بزرگترم بود مبلغ قابل توجهی به من داد . خودش چیزی نگفت ولی وقتی پرس و جو کردم فهمیدم سهم زمین اش را فروخته و از سودی که هر سال نصیب اش می شده صرف نظر کرده است تازه متاهل شده بود که به همراه همسرش ، مادرم را برداشت برد کربلا . وقتی آمد یک پرچم کوچک یاحسین (ع) با خودش آورده بود که نصب کرد روی آنتن ماشین اش و توی سنندج می گشت . حدود صد تا پرچم هم برای همکارانش آورد و از آنها خواست همین کار را بکنند . عاشق اهل بیت پیغمبر بود . یکی از رفقایش نصیحت اش کرد : - بیشتر مردم اینجا اهل تسنن اند . بعضی ها ممکنه تعصب خاصی داشته باشند و بزنن ات - این ها رو ول کن داداش . اهل بیت رو داشته باش توی تعویض روغنی نزدیک خرم آباد ایستاده بودم که مردی میانسال آمد سراغم . موهایش جو گندمی بود : - این زانتیا فروشیه ؟ نگاهش نگاه خریدار نبود . فهمیدم که از روی پلاک ماشین تشخیص داده سنندجی هستم و می خواهد سر حرف را باز کند : - نه داداش ... - یه رفیق سنندجی دارم قراره بیاد اینجا . ولی از اون مردهای روزگاره ها ... - اسمش چیه ؟ - بیرانوند حدس زدم که به خاطر شباهت چهره همه این ماجراها را تعریف کرده . عکس برادرم ، حسین ، را روی گوشی داشتم : - این نیست ؟ - چرا ... خودشه به والله - داداشم بود اما دیگه منتظرش نباش ... شهید شده مرد خرم آبادی موهایش را چنگ زد و همان جا نشست روی زمین : - نگو تو رو قرآن ... - یک ماهی میشه . می شناختیش ؟ نگاه مرد به یک نقطه خیره شده بود : - می خواستم ببرمش باغ ازش پذیرایی کنم . داداش شما مسیر زندگی منو عوض کرد دیگر به من توجهی نداشت . انگار داشت با خودش حرف می زد : « من دزد بودم . خلافکار بودم . پلیس دستگیرم کرده بود و می خواستن بفرستن ام دادگاه . خبر رسید پدرم فوت کرده . توی چنین شرایطی اگه فامیل و آشناها می فهمیدن آبروم می رفت . حسین آقا اومد توی بازداشتگاه : - برو تو مراسم ختم شرکت کن. دو روز دیگه برگرد از خجالت می خواستم آب بشم . خم شدم دستاش رو ببوسم ولی اجازه نداد . وقتی این مردونگی رو دیدم به جای دو روز ، یک روزه برگشتم و دزدی رو برای همیشه گذاشتم کنار ... »