https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/89125
شناسه خبر: 89125
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۱۰:۰۷
شهادت
راوی مادرشهید:سال 1365 بود . شهیدی را برای تشییع آورده بودند توی محله . مردم فوج فوج می دویدند که به مراسم برسند . آن شهید جانش را فدا کرده بود و حالا همه عجله داشتند یک طوری از او قدر دانی کنند . من که چهار دختر داشتم توی دلم گفتم : - ای خدا اگر من هم یک پسر داشتم می توانست برود جنگ و برای کشور کاری انجام بدهد چیزی نگذشت که خداوند ابوالفضل را به ما داد . خیلی خوشحال شدم و سجده شکر کردم ولی دو سه سال بعد جنگ تمام شد . همیشه به این فکر می کردم که خدا صدای دلم را شنیده و این پسر قرار است برای کشور کاری انجام بدهد اما دیگر جنگی در کار نبود . واقعا برایم سوال بود که چطور می خواهد بجنگد ؟ تا این که بزرگ شد و برای پلیس شدن از رشته داروسازی دانشگاه انصراف داد ... *** خیلی با هم رفیق بودیم . من هم دوست داشتم مثل ابوالفضل وارد ناجا بشوم . برای استخدام اقدام کردم ولی چشم ام ضعیف بود . با راهنمایی او به دکتر متخصص مراجعه کردم و عمل «لیزیک» انجام دادم . آن روزها ایام محرم بود و مثل همیشه در دسته عزاداری با هم بودیم ولی پزشک تاکید کرده بود که مدتی توی آفتاب نروم و داخل خانه بمانم . روز عاشورا شد . ابوالفضل با این که بچه هیأتی بود و عشق سینه زنی برای امام حسین (ع) داشت توی خانه کنار من ماند و در مراسم آن روز شرکت نکرد . *** داشتم از خیابان رد می شدم که بنر شهادت یکی از ماموران نیروی انتظامی توجه ام را جلب کرد . چهره معصومانه اش خیلی برایم آشنا بود . مقداری به تصویر خیره شدم اما چیزی به خاطرم نیامد . برایش خدابیامرزی فرستادم و از آنجا عبور کردم . به پل که رسیدم یک دفعه همه آن صحنه در ذهنم تداعی شد . یک سال پیش بود ... می خواستم با دختر معلولم از روی همین پل رد شوم که پایش پیچید و رفت بین آهن های کج و معوج . ناله دلخراشی کرد و افتاد . پای راستش تا ساق پایین رفته بود و نمی توانست بیرون اش بیاورد . چندین ماشین از کنارم گذشتند . سرنشینانشان نگاهی به بیچارگی من و دخترم انداختند و رفتند . از درماندگی می خواستم گریه کنم که یک جوان از راه رسید . از ماشین اش پیاده شد : - چیزی نیست خانوم ... انگار خواهر خودم و به آرامی پای دخترم را از بین میله های پل بیرون کشید . می خواستم از او تشکر کنم که گفت : - سوار شوید . من می رسانم تان وقتی به خانه رسیدیم هر چقدر اصرار کردم پولی نگرفت ... بله خودش بود ! دوباره برگشتم و به عکس روی بنر نگاه کردم . زیر تابلو نوشته شده بود : شهید ابوالفضل رستم زاده *** مامان رفته بود کارنامه هایمان را بگیرد . داداش ابوالفضل نشسته بود توی خانه و داشت زیارت عاشورا می خواند . همیشه همین طور بود . تلاشش را می کرد بعد به اهل بیت (ع) متوسل می شد که در کارش موفق شود *** از روزی که ابوالفضل شهید شده بود هر سال تاسوعا و عاشورا حلیم می پختم و به همکارانش در یگان امداد ناجا صبحانه می دادم . آن سال پسر دیگرم توی مشهد سرباز آموزشی بود و به او مرخصی نداده بودند . همان طور که کارهای نذری ام را انجام می دادم به این فکر می کردم که چطور می خواهم تنهایی این همه حلیم را به محل خدمت ابوالفضل ببرم . صبح روز هشتم محرم دختم گفت خواب برادرش را دیده که با لباس نظامی به همراه تعدادی از همکارانش برای کمک آمده بود خانه . خواب را تعبیر خیر کردم ولی با خواب و رویا که کاری پیش نمی رفت . وسط روز حسابی سرم شلوغ شد و تمام حواسم به این بود که حلیم خراب نشود . صدای در حیاط بلند شد . پسرم بود . با لبخند وارد شد و گفت : - سلام مامان . فرمانده مان با مرخصی ام موافقت کرد . بلیت اولین اتوبوس تهران را گرفتم و سریع خودم را رساندم که دست تنها نباشید ! *** طبقه بالای خانه مان می نشست . هر روز صبح زود که می خواست برود سر کار اول می آمد پایین ، با من خداحافظی می کرد بعد می رفت . خودش بیشتر از همه می دانست که چقدر دوستش دارم . خدا او را بعد از چهار دختر به ما داده بود . آن روز صبح هم طبق معمول آمد خداحافظی کرد و رفت . سر ظهر که وقت آمدنش بود یکی از همکارانش در زد و گفت زخمی شده . وقتی رفتم بیمارستان تعداد زیادی از دوستان ابوالفضل هم بودند . قطعا برای یک دست شکستن ساده این همه نیروی انتظامی و دوست و رفیق لازم نبود . مطمئن شدم خداوند پسرم را انتخاب کرده که برای کشور کاری انجام بدهد . حدس ام درست بود . او شهید شده بود و مثل سال 65 مردم فوج فوج آمدند برای قدردانی از شهید