https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/89134
شناسه خبر: 89134
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۱۰:۰۷
پلیس
به نقل از برادر شهید:علی طاهری کلاس سوم بود . از همان وقت علاقه داشت به کارهای پلیسی . من از او بزرگ تر بودم و موتور سیکلت ام را دور از دسترس اش قرار می دادم . یک بار که خیلی حرص اش گرفته بود گفت : « من می رم پلیس می شم و هر جا با موتور دیدمت جریمه ات می کنم » توی روستای خودشان مدرسه راهنمایی نبود به همین دلیل برای ادامه تحصیل آمده بود روستای ما . تا مدت ها هر روز با صدای اذان او به یاد وقت نماز می افتادیم با این که تعهدش برای خدمت در مرز تمام شده بود اما داوطلبانه توی مرزبانی ماند . از خدمت در شهر و پشت میز نشینی بدش می آمد هیکلی ورزیده و روحیه شجاعانه ای داشت . روزی که آمده بود توی هنگ مرزی تایباد با صدای رسا گفت : منو بفرستین هر جا سخت تر و خطرناک تره محل خدمتم مرز تایباد بود . یک بار برای سرکشی از پاسگاه های مرزی رفته بودم نقطه صفر مرزی . قرار بود لودر جلوی یکی از پاسگاه ها خاکریز بزند ولی وقتی رسیدم با تعجب دیدم که کار تعطیل شده و لودر برای خودش گوشه ای افتاده است . طاهری را فراخواندم : - قضیه چیه ؟ - گازوییل تموم کرده - می تونی یه کاریش بکنی ؟ - شما فقط ماشین پاسگاه رو بدید به من . کارتون نباشه ماشین را تحویل گرفت . من هم برای سرکشی از پاسگاه های دیگر به راهم ادامه دادم . ساعتی بعد که برگشتم دیدم بیشتر خاکریز زده شده و لودر مشغول کار است . خودِ علی طاهری پشت فرمان بود ! هر فرمانده یا بازرسی که برای سرکشی از مرز می آمد پاسگاه علی طاهری را برای شب ماندن و بیتوته کردن انتخاب می کرد . بس که این مرد خونگرم و با مرام بود . یک بار به یکی از همین مهمان ها توضیح دادم که در حال حاضر پاسگاه طاهری امن نیست و ما امکانات پذیرایی را در پاسگاه دیگری تدارک دیده ایم اما ایشان نپذیرفت و گفت : « من هر جا که طاهری باشه می رم . خودش هم یک چیزی برامون درست می کنه با هم می خوریم »! بنیاد شهید از ما خواست که محل دفن شهیدمان را خودمان انتخاب کنیم . ما هم گفتیم : «داخل شهر کنار امام زاده » . اهالی روستایمان که این خبر را شنیدند هجوم آوردند به خانه مان و شروع کردند به اعتراض. حرفشان هم فقط یک چیز بود : «این برکت روستای ماست . نباید جای دیگه ای دفن اش کنین» . بالاخره هم آنها پیروز شدند و علی در زادگاهش دفن شد مهمان ویژه شهید از طرف نیروی انتظامی به ماخبر دادند که سرهنگ باقری می-خواهند به منزل برادر شهیدم بیایند. همه خانواده دورهم جمع شدیم و برای گرامیداشت سالگرد شهادت برادرم، تهیه و تدارک فراوان دیدیم. همگی ازاینکه جناب سرهنگ در سالگرد ایشان به منزل ما می¬آیند خوشحال بودیم. موقعی که سرهنگ باقری وارد شدند، برای عرض ارادت و تشکر به استقبال ایشان رفتیم. سرهنگ باقری که باتعجب به اطراف خود می¬نگریست ناگهان شروع به گریه کرد. همگی ازاینکه چه چیزی ممکن است خاطر ایشان را آزرده کرده باشد، متحیر شدیم. چند دقیقه به همین صورت گذشت. سرهنگ باقری همچنان که گریه می¬کرد لبخندی نیز بر لبانش نقش بسته بود. بعدها متوجه شدیم که ایشان از سالگرد برادرم اطلاعی نداشته-اند. سرهنگ باقری گفته بود: «خودعلی آبروی ما راحفظ کرد، جوری برنامه¬ریزی کرده بود که در سالگرد شهادتش به دیدن خانواده اش برویم». به نقل از برادر شهید علی طاهری مجلس بله برون چندوقتی بود که علی به خانه یکی از اهالی روستا رفت و آمد داشت. می¬دانستم که همیشه دست به خیر دارد و گره از کار مردم باز می¬کند، اما دلیل رفت و آمدش را به آن خانه نمی¬دانستم. تا اینکه یک روز صبح از یکی از اهالی شنیدم که فرداشب بله برون دختر آن خانواده است. شستم خبردار شد که قضیه ازچه قرار است. نمی¬دانستم چه کاری انجام دهم. اگر به پدرم که مریض احوال بود می¬گفتم، ممکن بود از ناراحتی سکته کند و اگر به دایی¬ام می¬گفتم که معلوم نبود چه اتفاقی بیافتد. آخر زن داداش، دختریکی یکدونه دایی¬، مگر چیزی در این سالها برای علی کم گذاشته بود؟ جز این که دوتا بچه گل برایش آورده بود؟ اصلا فکرش را نمی¬کردم که علی اینقدر تغییر کرده باشد! آخر فکر آبروی ما را نمی¬کرد؟ آن هم با چه کسی؟ کسی که همسن خواهر بزرگترمان بود! نمی¬خواستم خودم مستقیما بااو صحبت کنم که رویمان به هم باز شود. باید قبلا از اینکه اتفاقی بیفتد با پدر آن دختر صحبت می¬کردم. درهمین اوضاع و احوال پریشان بودم که در خانه به صدا درآمد. در را که باز کردم علی پشت در منتظر ایستاده بود. یک لحظه آمدم تا برسرش داد و فریاد کنم، اما به زحمت عصبانیت خودم را کنترل کردم و پرسیدم: چیکار داری؟ علی گفت: «داداش؛ آمدم شمارو به¬عنوان بزرگتر برای بله برون رفیقم، تو روستای خودمون، دعوت کنم، بنده-خدا کسی را ندارد».