https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/89156
شناسه خبر: 89156
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۱۰:۰۷
حیا
راوی پدرشهید: با هم رفته بودیم بیرون . همان طور که در پیاده رو قدم می زدیم احساس کردم مصطفی یک قدم عقب تر از من گام برمی دارد . برای این که مطمئن شوم کمی سرعت راه رفتن ام را کم کردم . او هم آرام تر قدم برداشت . مراقب بود جلوتر از پدر راه نرود *** برای تنظیم آنتن تلویزیون می خواست برود روی پشت بام . به مادرش گفت : - مامان یک تیکه پارچه تمیز داری ؟ ... یک چیزی مثل روسری پارچه را گرفت و یاالله گویان رفت بالا . وقتی برگشت پرسیدم : - پارچه رو برای چی می خواستی ؟ - انداختمش روی سرم که اگه همسایه ها متوجه من نشده باشند نگاهم به خونه شون نیفته ... مصطفی نوجوان بود . او را برده بودم بازار که برایش خرید کنم . توی یک فروشگاه به جوانی که لباس تنگ و چسبانی پوشیده بود اشاره کرد و گفت : - بابا زنجیر توی گردنش رو ببین ... مال شیطون پرستاست اما خودش خبر نداره *** بچه هایی که نگهبان یا مسؤول شب بودند نیمه شب بیدار می شدند و از آسایشگاه بیرون می رفتند . چند شب پشت سر هم مصطفی را دیدم که از روی تخت اش بلند می شد و می رفت بیرون . مطمئن بودم که اسم اش توی «لوح» نیست . شب چهارم یواشکی تعقیب اش کردم . از سرویس بهداشتی که بیرون آمد رفت توی نمازخانه پادگان و گوشه ای مشغول نماز شب شد *** یک دختر محجبه و باوقار را برایش در نظر گرفته بودم . یک روز بحث ازدواج را پیش کشیدم و به مصطفی گفتم : - سربازی ات که تمام شد بریم خواستگاری اش ؟ مقداری تامل کرد . انگار نمی خواست روی حرف من حرفی زده باشد : - این که گفتین گزینه خوبیه ولی از نظر فرهنگی و مالی با ما خیلی تفاوت دارن . درسته محجبه است ولی اون بزرگ شده تهرانه ، من توی یک شهر کوچیک بودم . می خوام بعد از ازدواج با شما رفت و آمد داشته باشم و زندگی کنم