https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/89230

شناسه خبر: 89230
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۱۰:۰۸

تولد

راوی مادرشهید:شهید مهدی فیروزی امام خمینی (ره) به خوابم آمد . خودش بود با همان محاسن سفید و ابروهای پرپشت . یک قطعه طلا گذاشت کف دستم و گفت : - این مال شماست . مراقبش باش ! چند روز بعد فرزندم به دنیا آمد . اسمش را گذاشتم مهدی . مهدی فیروزی آن وقت ها مثل حالا نبود که کف مسجد فرش باشد و داخل ساختمانش کولر و اسپیلت . قبل از غروب حیاط را آب و جارو می کردم و بعد ازخشک شدن زمین زیلوها را یکی یکی می انداختم کنار هم . از وقتی خانواده فیروزی به محله ما آمدند کارم راحت تر شد . پسر نوجوانشان هر عصر می آمد مسجد و در پهن کردن زیلوها و جابجایی بلندگو و سایر وسایل کمکم می کرد . *** برای شروع خدمت افتاده بودیم استان هرمزگان . مهدی فیروزی در قسمت بازرسی توریست ها به کار گیری شد . من که همدوره ای مهدی بودم به حال او غبطه می خوردم : - خوش به حالت . عجب شانسی داری تو ؟ ! با این وجود خودش آرام و قرار نداشت . در خانواده مومنی بزرگ شده بود و گروه خونی اش با چنین فضاهایی سازگاری نداشت . یک روز که از سر کار برگشت کاغذ تا شده ای از جیب اش بیرون آورد و با لبخند گفت : - انتقالی گرفتم ... - کجا ؟ - بشاگرد ... پاسگاه پیرو - حالا چرا اونجا ؟ - می خوام جایی باشم که به مردم مستضعف خدمت کنم *** وقتی می آمد مرخصی سعی می کرد به همه اقوام و فامیل سر بزند . تکیه کلامش شده بود : «بابا پاشو بریم خونه عمو ... بابا پاشو بریم خونه دایی » . عجیب به صله رحم اهمیت می داد *** با هم رفتیم مسافرت . آن وقت ها همسرم در بوانات خدمت می کرد . رفتیم شیراز زیارت حضرت شاهچراغ (ع) و مقداری هم گشت و گذار . توی مسیر ما را برد سروستان : - اینجا دوستم شهید شد این را گفت و در سکوت عمیقی فرو رفت . انگار می خواست مرا آماده کند ... *** زمانی که در بوانات بودیم مرا برداشت و برد جاهایی که قبلا خدمت کرده بود . همسایه ها آمدند و خیلی ابراز لطف کردند . نمی دانم از مهدی چه چیزی دیده بودند که آن گونه دورش حلقه می زدند و احوال پرسی می کردند . یک پیرمرد روستایی با همان زبان ساده خودش گفت : - استوار ما شنیده بودیم شهید شدی ؟ توی دلم گفتم : - خدا نکنه اما مهدی پاسخ داد : تا ببینیم چی مقدر باشه ...