https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/89430
شناسه خبر: 89430
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۱۰:۱۱
خاطره شماره 1 - شهید حسین مسروری
چند روز پیدایش نبود تا اینکه با لباس بلوچی و صورتی آفتاب سوخته آمد : «رفته بودم شناسایی ... سریع بچه ها رو آماده کن باید بریم کمین» . وسط ظهر از مسیری انحرافی از شهر خارج شدیم . مقداری دور خودمان چرخیدیم تا اینکه بالاخره در نقطه دور افتاده ای توی بیابان برهوت موضع گرفتیم . تا کیلومترها آن طرف تر پرنده پر نمی زد . کم کم غروب شد و به دستور حسین شب را هم در تاریکی مطلق گذراندیم ولی خبری نشد که نشد . نزدیکی های سحر دیگر چشم هایم را به سختی بازنگه داشته بودم که دیده بان صدایم کرد : « سه تا ماشین دارن میان سمت ما ... » . خورشید که طلوع کرد پنج تُن مواد مخدر گرفته بودیم ...
***