https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/90222

شناسه خبر: 90222
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۱۰:۲۱

شهادت

فرهاد قوروقچی داشت شب می شد . تازه بخاری نفتی را روشن کرده بود که در زدند : « تو این برف و بوران کی می تونه باشه ؟ » . فرهاد بلند و رفت بیرون از اتاق . همسایه مان بود . آمده بود برای نفت . دیدم پسرم رفت سراغ تنها پیت نفتی که داشتیم و همه را برد بیرون . وقتی برگشت گفت : « ما می تو نیم با لحاف خودمون رو گرم کنیم . اما اونا بچه کوچیک دارن . تو این زمستون یخبندون هم نفت گیرشون نمیاد » *** فرهاد فرزند شهید بود . نه ماه بیشتر نداشت که پدرش توی پیرانشهر شهید شده بود . خودم هم فرزند شهید بودم . دوران کودکی اش ایام جنگ بود . به خاطر بمباران های عراق می رفتم روستا و وقتی اوضاع یک مقدار آرام می شد دوباره برمیگشتم نقده . با مشقت او و برادرش را بزرگ کردم . به همین دلیل خیلی خیلی برایم احترام قائل بود . وقتی می خواستم نان بپزم سریع دست هایش را می شست و می آمد کمک . دست می بردم جارو کنم می آمد و جارو را از دستم می گرفت و شروع به نظافت خانه می کرد . هر جور می توانست کمک حالم می شد . می گفت : « شما تو زندگی خیلی اذیت شدی . نمی خوام بیشتر از این زحمت بکشی » . دانشگاه را که تمام کرد برای ادامه دادن راه پدر و پدر بزرگش رفت توی نیروی انتظامی *** هیأتی بود و عاشق اهل بیت پیامبر (ص) . وقتی صاحب فرزند شد اسم او را گذاشت ابوالفضل *** خواب عجیبی دیدم . یک ماهی توی دستم بود و داشت بالا و پایین می پرید . رفتم داخل یک باغ و سعی کردم ماهی را به جوی آب برسانم . یک آقایی ایستاده بود آنجا و از من خواست ماهی را بدهم به او . انسان بزرگی به نظر می رسید . گفتم : - نه ... می خوام بندازمش تو آب اشاره کرد به سمت دو تا قبر . یک از آنها متعلق به همسرم حسین بود . یکی دیگر هم خالی . ادامه داد : - این امانت است . بدش به من ناگهان از خواب پریدم . صبح زنگ زدم به فرهاد و ماجرای خواب را برایش تعریف کردم : - خیره ان شاالله . دیروز یک عملیات بزرگ داشتیم که بحمد الله موفقیت آمیز بود. دعا کنین مرحله بعدی هم موفق بشیم فردای همان روز در مرحله دوم عملیات توی مرز ................. شهید شد