https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/90271
شناسه خبر: 90271
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۱۰:۲۲
شهادت
شهید صاحبی از مدرسه احضارم کرده بودند . بدون اینکه پسرم متوجه شود رفتیم اتاق مدیر . معلم ها و کادر دبیرستان از او راضی بودند اما یکی شان گفت : «پسر شما از همه جهت خوب است اما نمی دانیم چرا هر روز دیر به مدرسه میاد» . خیلی تعجب کردم چون او همیشه سر وقت از خان خارج می شد . این فکر مرا مشغول کرده بود تا اینکه مجبور شدم در موردش تحقیق کنم . برای اینکه پسرم شک نکند شخصی را برای این کار مامور کردم . آن شخص چند روز بعد با خوشحالی آمد پیشم :« حاج غلامحسن ، الحق که نون حلال دادی به این بچه » . پرسیدم : - چطور مگه ؟ - تو این مسیری که به دبیرستان میره یک مدرسه دخترونه هست . پسرتون آنقدر معطل می کنه که زنگ آن مدرسه بخوره و دخترها سر راهش نباشند بعد به دبیرستان میره ! *** درس و بحث طلبگی را رها کرد و رفت خدمت سربازی . آنجا به قدری رفتار شایسته ای داشت که خودشان جذبش کردند و استخدام رسمی شد . توی هنگ مرزی دعای توسل برگزار می کرد و به علاقه مندان قرآن یاد می داد . مرخصی هایش را طوری تنظیم می کرد که برای کار کشاورزی بیشترین کمک را به من بکند . *** نیمه های شب از خواب بیدار شدم . دیدم رفته توی حیاط و سطلی را پر از آب کرده . در خانه را باز کرد و سطل سنگین را برد توی کوچه . آنجا چند نهال کوچک کاشته شده بود که کسی بهشان رسیدگی نمی کرد . او درختان نورس را آب داد و دوباره به خانه برگشت *** نه فقط به فکر اطرافیانش بود حتی به حیوانات هم توجه داشت . اطراف منزلمان یک سگ مریض افتاده بود گوشه دیوار . معلوم بود که نمی تواند مثل بقیه سگ ها برود ولگردی و یا دنبال غذا . ............ مقداری آب و نان خشک برداشت و برد برای حیوان زبان بسته . *** توی سراوان خدمت می کرد . می دانستم آن جا ناامن است برای همین سعی می کردم مرتب از حالش با خبر باشم . آن شب هم داشتیم تلفنی با هم صحبت میکردیم که گفت : - اگه خبری ناگهانی از من رسید ناراحت نشین . شهادت سعادته . این سعادت ها نصیب هر کسی نمی شه روز بعد خبر دادند که بیاید چابهار . پسرتون زخمی شده . وقتی رفتیم دیدیم توی کُماست . سه روز بعد شهید شد !