https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/90471
شناسه خبر: 90471
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۱۰:۲۴
نفر آخر عملیات ها
تیر خورده بود وسط پیشانی اش. درست همان جایی که همیشه در جواب دل نگرانی های مامان می گفت : « نترس ... یک گلوله است دیگه ... می خوره اینجا و تمام ». به یاد روزی افتادم که همسرش داشت گریه می کرد. می خواستند بروند برای پاکسازی مناطق کشت خشخاش . همسرش گفته بود : تا تو بری و برگردی من نصف عمر می شم. خندید و گلدان توی دستش را گذاشت کنار دیوار : بابا من آن عقب ها هستم. می ذارم بعد که همه رفتند جلو، می رم پشت سرشون... با خودم گفتم : « حالا معلوم شد که او همیشه در عملیات ها نفر اول تیم اش بوده »